ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٥٥ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
حسن گويد: چون ببغداد رسيدم، منزلى اجاره كردم و آنجا فرود آمدم، يكى از وكلاء نزد من آمد و مقدارى جامه و پول دينار نزد من گذاشت، گفتم: اينها چيست؟ گفت: همين است كه ميبينى: بعد از او ديگرى آمد و مانند او اموال و پول آورد تا خانه پر شد، سپس احمد بن اسحاق هم هر چه نزدش بود آورد، من بفكر فرو رفته بودم كه ناگاه نامه آن مرد (صاحب الزمان) عليه السلام بمن رسيد كه: وقتى فلان مقدار از روز گذشت، آنچه نزدت هست بياور، من هر چه داشتم برداشتم و رهسپار شدم.
در ميان راه دزدى راهزن با ٦٠ نفر همراهش بودند. ولى من از آنجا گذشتم و خدا مرا از شر او نگهدارى فرمود تا بسامره رسيدم و فرود آمدم، نامهاى بمن رسيد كه هر چه همراه دارى بياور، من آنچه داشتم در سبد سردار باربرها نهادم: چون بدهليز خانه رسيدم، مرد سياه پوستى را ديدم آنجا ايستاده است، گفت: حسن بن نضر توئى؟ گفتم: آرى، گفت: وارد شو، من وارد منزل شدم و باتاقى رفتم و سبد را خالى كردم. در گوشه اتاق نان بسيارى ديدم، بهر يك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بيرون كرد، آنگاه ديدم از اتاقى كه پردهاى بر آن آويخته بود، كسى مرا صدا زد و گفت: حسن بن نضر براى منتى كه خدا بر تو نهاد، (كه امام خود را شناختى و حقش را باو رسانيدى) او را شكر كن و شك منما، شيطان دوست دارد كه تو شك كنى، و دو جامه بمن داد و گفت: اينها را بگير كه محتاجش خواهى شد آنها را گرفتم و بيرون آمدم. سعد گويد: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان درگذشت و در آن دو جامه كفن شد.