ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٥٤ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
آنجا ديدم نشسته است، بلغت هندى فرمود: خوش آمدى، اى فلان! حالت چطور است؟ و فلانى و فلانى كه از آنها جدا شدى چگونه بودند؟ تا چهل نفر شمرد و از يكان يكان آنها احوالپرسى كرد، سپس آنچه در ميان ما گذشته بود، بمن خبر داد و همه اينها بلغت هندى بود، آنگاه فرمود: ميخواستى با اهل قم حج گزارى؟
عرضكردم: آرى، آقاى من! فرمود: امسال با آنها حج مگذار و مراجعت كن، و سال آينده حجگزار سپس كيسه پولى كه در مقابلش بود، پيش من انداخت و فرمود: اين را خرج كن، و در بغداد نزد فلانى- نامش را برد- مرو، و باو هيچ مگو.
عامرى گويد: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پيروزى (رسيدن بمقصود و ديدار امام عليه السلام) بما خبر داد كه رفقاى ما از عقبه برگشتند، و غانم بطرف خراسان رفت، چون سال آينده شد، بحج رفت و از خراسان هديهئى براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات يافت- خدايش بيامرزد-.
٤-
حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتى ديگر بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام در باره وجوهى كه در دست وكلاء آن حضرت بود سخن ميگفتند (كه آنها را چه بايد كرد؟) و خواستند جستجو كنند. (تا وصى آن حضرت را پيدا كنند) حسن بن نضر نزد ابى صدام آمد و گفت: من ميخواهم حج گزارم، ابو صدام گفت:
امسال را بتأخير انداز، حسن گفت: من در خواب ميترسم (زيرا خوابهاى پريشان ميبينم) و ناچار بايد بروم، آنگاه باحمد بن يعلى بن حماد وصيت كرد (در باره كارهاى شخصى و امور مربوط بخانوادهاش) و پولى هم براى ناحيه وصيت كرد و باو دستور داد كه هيچ پولى بكسى ندهد، مگر با دست خودش و بدست او (يعنى حضرت صاحب الزمان عليه السلام) بعد از آنكه او را كاملا بشناسد.