ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ١٦١ - آنچه ادعاى امامت راستگو را از دروغگو معلوم ميكند
دست ديگر ميزدم و ميگفتم: اگر چيزى باشد اينست، و كلبى هميشه با محبت اهل بيت پيغمبر خدا را پرستش ميكرد تا وفات يافت.
٧-
هشام بن سالم گويد: بعد از وفات امام صادق عليه السلام من و صاحب الطاق (محمد بن نعمان كه در طاق محامل كوفه صرافى داشته و بمؤمن الطاق نيز معروفست) در مدينه بوديم و مردم گرد عبد اللَّه بن جعفر (عبد اللَّه افطح) را گرفته و او را صاحب الامر بعد از پدرش ميدانستند (بحديث ٧٤٣ رجوع شود)، من با صاحب الطاق نزدش رفتيم و مردم در محضرش بودند، توجه مردم باو از اين جهت بود كه از امام صادق عليه السلام روايت ميكردند كه آن حضرت فرموده است: امر امامت بپسر بزرگتر ميرسد بشرط اينكه عيبى در او نباشد. ما هم نزدش رفتيم تا مسائلى را كه از پدرش ميپرسيديم، از او بپرسيم، لذا پرسيديم زكاة در چند درهم واجب مىشود؟ گفت:
در دويست درهم كه بايد پنج درهم آن را داد، گفتيم: در صد درهم چطور؟ گفت: دو درهم و نيم، گفتيم:
عامه هم چنين چيزى نميگويند، او دستش را سوى آسمان بلند كرد و گفت: بخدا من نميدانم عامه چه ميگويند، هشام گويد: ما از نزد او گمراه و حيران بيرون آمديم، نميدانستيم بكجا رو آوريم، من بودم و ابو جعفر احول، گريان و سرگردان در يكى از كوچههاى مدينه نشستيم نميدانستيم كجا برويم و بكه رو آوريم و با خود ميگفتيم. بسوى مرجئه رويم؟ بسوى قدريه؟ بسوى زيديه؟ بسوى معتزله، بسوى خوارج، در همين حال بوديم پير مردى را كه نميشناختيم ديديم با دست اشاره كرد بسوى من بيائيد، من ترسيدم كه او از جاسوسهاى ابو جعفر منصور باشد، زيرا او در مدينه جاسوسهائى داشت كه به بينند شيعيان امام جعفر صادق عليه السلام بامامت چه كسى اتفاق ميكنند تا گردن او را بزنند، لذا من ترسيدم كه اين پير مرد از آنها باشد، به احول