ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٧٥ - زندگانى ابى جعفر محمد بن على عليه السلام
مىخواهم چنان كه بودم برگردم، باز دست بچشم من كشيد و بحال اول برگشتم. سپس من اين حديث را بابن ابى عمير گفتم، او گفت: من گواهى دهم كه اين موضوع درست است، چنان كه روز روشن درست است.
٤-
محمد بن مسلم گويد: روزى خدمت امام باقر عليه السلام بودم كه يك جفت قمرى آمدند و روى ديوار نشسته طبق مرسوم خود بانگ مىكردند، و امام باقر عليه السلام ساعتى بآنها پاسخ مىگفت، سپس آماده پريدن گشتند، و چون روى ديوار ديگرى پريدند، قمرى نر يك ساعت بر قمرى ماده بانگ مىكرد، سپس آماده پريدن شدند، من عرضكردم: قربانت گردم، داستان اين پرندگان چه بود؟ فرمود: اى پسر مسلم هر پرنده و چارپا و جاندارى را كه خدا آفريده است نسبت بما شنواتر و فرمانبردارتر از انسانست، اين قمرى بماده خود بدگمان شده و او سوگند ياد كرده بود كه نكرده است و گفته بود بداورى محمد بن على راضى هستى؟ پس هر دو بداورى من راضى گشته و من بقمرى نر گفتم: كه نسبت بماده خود ستم كردهئى او تصديقش كرد.
٥-
ابو بكر حضرمى گويد: چون امام باقر عليه السلام را بشام سوى هشام بن عبد الملك بردند، و بدربارش رسيد، هشام باصحاب خود و حضار مجلس كه از بنى اميه بودند، گفت: چون ديديد من محمد ابن على را توبيخ كردم و ساكت شدم. شما يك بيك باو رو آوريد و توبيخش كنيد، سپس بحضرت اجازه ورود داد.