ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤١٩ - زندگانى حضرت ابى جعفر محمد بن على الثانى (امام نهم) عليه السلام
اى ابا هاشم! خدا گل خوردن را از تو دور كرد، ابو هاشم گويد: از آن روز چيزى نزد من مبغوضتر از گل نبود.
٦-
محمد بن على هاشمى گويد: بامداد روزى كه امام جواد عليه السلام با دختر مأمون عروسى كرده بود خدمتش رسيدم، و در آن شب دوائى خورده بودم كه تشنگى بمن دست داده بود و من نخستين كسى بودم كه خدمتش رسيدم، و نميخواستم آب طلب كنم، امام بچهره من نگاه كرد و فرمود: بگمانم تشنهئى؟ عرض كردم: آرى فرمود: اى غلام (يا فرمود) اى كنيز! براى ما آب آشاميدنى بياور، من با خود گفتم:
اكنون آبى مسموم مىآورند. از اين جهت اندوهگين شدم. غلام آمد و آب آورد، حضرت بچهره من تبسمى نمود و فرمود: اى غلام! آب را بمن ده، آن را گرفت و آشاميد، سپس بمن داد، من هم آشاميدم، باز تشنه شدم و دوست نداشتم آب بخواهم، باز هم امام مانند بار اول عمل كرد، و چون غلام با جام آب آمد، همان خيال بار اول در دلم افتاد (كه شايد آب مسموم باشد) امام جام را گرفت و آشاميد، سپس بمن داد و تبسم فرمود.
محمد بن حمزه (كه اين روايت را از هاشمى نقل كرده) گويد: سپس هاشمى بمن گفت: من گمان ميكنم كه امام جواد چنانست كه شيعيان در باره او اعتقاد دارند (يعنى از دل مردم آگاهست).
٧-
على بن ابراهيم گويد: پدرم گفت: گروهى از شيعيان از شهرهاى دور آمدند و از امام جواد عليه السلام اجازه تشرف گرفتند و خدمتش رسيدند و در يك مجلس ٣٠ هزار مسأله از او پرسيدند، حضرت بآنها جواب