ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤١٠ - زندگانى ابو الحسن الرضا عليه السلام
هم نامهئى نوشت و از او خواست كه از امام رضا هم اين تقاضا را بكند.
مأمون بحضرت نامهئى نوشت و درخواست كرد، حضرت در پاسخ او نوشت: من فردا بحمام نميروم و عقيده ندارم تو و فضل هم فردا بحمام رويد، مأمون دو مرتبه ديگر بحضرت نامه نوشت، امام رضا عليه السلام باو نوشت: يا امير المؤمنين من فردا حمام نميروم، زيرا ديشب پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم بمن فرمود: اى على؛ فردا حمام نرو و من عقيده ندارم كه تو و فضل هم فردا بحمام رويد، مأمون بحضرت نوشت شما راست ميگوئى و پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله هم راست فرموده، من فردا حمام نميروم و فضل خود بهتر داند.
ياسر گويد: چون خورشيد غروب كرد و داخل شب شديم، امام رضا عليه السلام بما فرمود: بگوئيد «ما از شر آنچه در اين شب فرود مىآيد بخدا پناه ميبريم» ما پيوسته اينسخن را ميگفتم، تا چون امام رضا عليه السلام نماز صبح را گزارد، بمن فرمود: برو پشت بام گوش بده ببين چيزى ميشنوى؟ چون بر بام برآمدم، صداى شيونى شنيدم كه بالا گرفت و بسيار شد [شيون و فريادى شنيدم كه كم كم بالا گرفت] ناگاه مأمون را ديدم از درى كه ميان منزل او و منزل امام رضا عليه السلام بود، درآمد و ميگفت: خدا ترا در باره فضل اجر دهد، او (پند شما را) نپذيرفته بحمام رفت و گروهى بر سر او ريخته، با شمشير او را كشتهاند و سه تن از آنها دستگير شدهاند كه يكى از آنها پسر خاله فضل ابن ذى القلمين است.
ياسر گويد: سربازان و افسران و هواخواهان فضل در خانه مأمون انجمن كردند و ميگفتند: اين مرد يعنى مأمون او را غافلگير كرده و كشته است و ما بايد از او خونخواهى كنيم، و آتش آورده بودند تا خانه