ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٠٧ - زندگانى ابو الحسن الرضا عليه السلام
سپس دست برد و شمش طلائى از آنجا برداشت و فرمود اين را بهره خود ساز و آنچه ديدى پنهان دار.
٧-
ياسر خادم و ريان بن صلت گويند: چون كار خليفه معزول (امين پسر هارون) درگذشت و امر خلافت براى مأمون مستقر شد، نامهئى بامام رضا عليه السلام نوشت و آن حضرت را بخراسان طلبيد، امام رضا عليه السلام بعللى تمسك مىفرمود و عذر ميخواست، مأمون پيوسته بآن حضرت نامه مينوشت تا آن حضرت دانست كه چارهئى ندارد و او دست بردار نيست، لذا از مدينه بيرون شد و ابو جعفر امام نهم عليه السلام هفت ساله بود. مأمون بحضرت نوشت: راه كوهستان و قم را در پيش نگير، بلكه از راه بصره و اهواز و فارس بيا (شايد مقصودش اين بود كه آن حضرت از راهى بيايد كه شيعيانش كمتر باشند و از ناراحتى امام آگاه نشوند) تا آنكه بمرو رسيد.
مأمون بحضرت عرضه داشت كه امر خلافت را بعهده گيرد، ولى امام رضا عليه السلام خوددارى فرمود:
مأمون گفت: پس بايد ولايت عهدى را بپذيرى، امام فرمود: ميپذيرم با شروطى كه از تو ميخواهم، مأمون گفت: هر چه خواهى بخواه، امام رضا عليه السلام نوشت:
«من در امر ولايت عهدى وارد ميشوم، بشرط آنكه امر و نهى نكنم و فتوى و حكم ندهم و نصب و عزل ننمايم و هيچ امرى را كه پا برجاست دگرگونش نسازم و از همه اين امور مرا معاف دارى» مأمون همه آن شروط را پذيرفت.
ياسر خادم گويد: چون عيد (قربان) فرا رسيد مأمون بسوى امام رضا عليه السلام كس فرستاد و درخواست كرد، آن حضرت براى عيد حاضر شود و نماز گزارد و خطبه بخواند. امام رضا عليه السلام پيغام داد