ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٩٩ - زندگانى ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام
كلاهى بخواست و باو عطا فرمود! و نماز ظهر را خواند و باو فرمود: ختنه كن، گفت: در هفتمين روز ختنه كردهام.
٦-
عبد اللَّه بن مغيره گويد: موسى بن جعفر عليه السلام در منى بزنى گذشت كه ميگريست و فرزندانش هم گردش ميگريستند، زيرا گاو آنها مرده بود. حضرت نزديك آن زن رفت و فرمود: چرا گريه ميكنى اى كنيز خدا؟ زن گفت: اى بنده خدا: من فرزندانى يتيم دارم و گاوى داشتيم كه زندگى من و كودكانم از آن ميگذشت، اكنون آن گاو مرده و من و فرزندانم از همه چيز دست كوتاه و بيچاره ماندهايم.
امام فرمود: كنيز خدا! ميخواهى آن را براى تو زنده كنم؟ باو الهام شد كه بگويد: آرى اى بنده خدا! حضرت بكنارى رفت و دو ركعت نماز گزارد و اندكى دست بلند كرد و لبهايش را تكان داد، سپس برخاست و گاو را صدائى زد و نفهميدم با سر عصا يا پنجه پايش بود كه بآن گاو زد، گاو برخاست و راست بايستاد. چون زن نگاهش بگاو افتاد: فريادى كشيد و گفت: بپروردگار كعبه اين مرد عيسى ابن مريم است، حضرت ميان مردم رفت و از آنجا بگذشت.
٧-
اسحاق بن عمار گويد: شنيدم موسى بن جعفر عليه السلام خبر مرگ مردى را بخود او گفت، من با خود گفتم: مگر او ميداند هر يك از شيعيانش كى ميميرند؟! حضرت با قيافهاى مانند خشمگين متوجه من شد و فرمود: اى اسحاق! رشيد هجرى علم منايا و بلايا (مرگ و مصيبات مردم) را ميدانست، امام كه بدانستن آن سزاوارتر است.