ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٧٤ - زندگانى ابى جعفر محمد بن على عليه السلام
پيغمبر خواهند دانست، و بر تو حسد خواهند برد) سپس جابر در هر بامداد و پسين خدمتش ميرفت، أهل مدينه ميگفتند، شگفتا از جابر كه در هر بامداد و پسين نزد اين كودك ميرود، در صورتى كه او آخرين كس از اصحاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است! چيزى نگذشت كه على بن الحسين عليه السلام درگذشت، آنگاه محمد ابن على باحترام مجالست جابر با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نزدش ميرفت و مينشست و از خداى تبارك و تعالى براى آنها حديث ميكرد، اهل مدينه گفتند: ما جسورتر از اين را نديدهايم (زيرا با اين كودكى از جانب خدا حديث ميگويد) چون ديد چنين ميگويند، از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله حديث گفت، اهل مدينه گفتند: ما دروغگوتر از اين مرد را هرگز نديدهايم، از كسى بما حديث ميكند كه او را نديده است، چون ديد چنين ميگويند از جابر بن عبد اللَّه حديثشان گفت، آنگاه تصديقش كردند، در صورتى كه جابر خدمت او مىآمد و از او دانش مىآموخت.
٣-
ابو بصير گويد: خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم و عرضكردم: شما وارث پيغمبريد؟ فرمود:
آرى، عرضكردم: پيغمبر وارث انبياء بود و هر چه آنها مىدانستند ميدانست؟ فرمود: آرى، عرضكردم شما مىتوانيد مرده را زنده كنيد و كور مادر زاد و پيس را معالجه كنيد؟ فرمود: آرى باذن خدا. سپس فرمود: ابا محمد! پيش بيا. من نزديكش رفتم، آن حضرت دست بچهره و ديده من ماليد كه من خورشيد و آسمان و زمين و خانهها و هر چه در شهر بود ديدم، آنگاه بمن فرمود: مىخواهى كه اين چنين باشى و در روز قيامت در سود و زيان با مردم شريك باشى، يا آنكه بحال اول برگردى و يكسر ببهشت روى؟ گفتم: