ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٢٤٤ - جن نزد ائمه آيند و مسائل دينى خود را بپرسند و در كارهاى خود بآنها روى آورند
شدم كسى را نزد خود نديدم (آورنده نامه غايب شد) سپس امام باقر عليه السلام وارد مدينه شد، من ملاقاتش كردم و عرضكردم: قربانت، مردى نامه شما را بمن داد و مهرشتر بود، فرمود: اى سدير ما خدمتگزارانى از طايفه جن داريم كه هر گاه شتاب داريم، آنها را مىفرستيم.
و در روايت ديگر فرموده: ما پيروانى از جن داريم چنان كه پيروانى از انس داريم، چون اراده كارى كنيم، آنها را ميفرستيم.
٥-
حكيمه دختر موسى بن جعفر عليه السلام گويد: امام رضا عليه السلام را ديدم در هيزم خانه ايستاده و آهسته سخن مىگويد و من ديگرى را نمىديدم. گفتم: آقاى من! با كى آهسته سخن ميگوئى فرمود: اين عامر زهرائى است كه نزد من آمده، و چيزى ميپرسد و درد دل ميكند. عرضكردم:
سرورم! دوست دارم سخنش را بشنوم، بمن فرمود: اگر تو سخنش را بشنوى يك سال تب ميكنى، عرض كردم: آقايم! دوست دارم بشنوم. فرمود: بشنو، من گوش دادم صدائى مانند سوت شنيدم و تب مرا گرفت تا يك سال.
٦-
جابر گويد: امام باقر عليه السلام فرمود: در آن ميان كه امير المؤمنين عليه السلام (در مسجد كوفه) بر منبر بود، اژدهائى از طرف يكى از درهاى مسجد روى آورد، مردم آهنگ كشتنش كردند امير المؤمنين عليه السلام كس فرستاد تا دست نگه دارند، مردم از كشتنش خوددارى كردند و او سينه