ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٢٤٥ - جن نزد ائمه آيند و مسائل دينى خود را بپرسند و در كارهاى خود بآنها روى آورند
كشان ميرفت تا پاى منبر رسيد، برخاست و روى دمش ايستاد و بامير المؤمنين عليه السلام سلام كرد، حضرت اشاره فرمود كه بنشيند تا خطبهاش تمام شود، چون از خطبه فارغ گشت، متوجهش شد و فرمود:
كيستى گفت: من عمرو بن عثمان خليفه شما بر طايفه جنم، پدرم مرد و بمن سفارش كرد خدمت شما آيم و رأى شما را بدست آورم، اكنون نزد شما آمدم تا چه دستور و نظر فرمائى.
امير المؤمنين عليه السلام فرمود: ترا بتقواى خدا سفارش ميكنم و اينكه باز گردى و در ميان جنيان بجاى پدرت باشى، و تو خليفه من هستى برايشان.
عمرو با امير المؤمنين عليه السلام خداحافظى كرد و بازگشت. و او خليفه آن حضرتست بر جنيان من بحضرت عرضكردم: قربانت، عمرو خدمت شما مىآيد و آمدن بر او واجبست؟ فرمود: آرى.
شرح
- مجلسى ره گويد: اگر چه اين روايت ضعيف است ولى مضمونش متواتر است و باب ثعبان (در اژدها) در مسجد كوفه مشهور بوده، و گويند: بنى اميه براى از بين بردن اين اسم، فيلى بر آن در ميبستند تا بباب الفيل مشهور گشت.
٧-
نعمان بن بشير گويد: با جابر بن يزيد جعفى هم كجاوه بودم، چون بمدينه رسيديم، جابر خدمت امام باقر عليه السلام رسيد و از او خداحافظى كرد و شادمان از نزدش بيرون شد، تا روز جمعه بچاه اخيرجه رسيديم و آنجا نخستين منزليست كه از فيد بسوى مدينه برميگرديم، چون نماز ظهر را گزارديم و شتر ما حركت كرد، مرد بلند قامت گندم گونى پيدا شد كه نامهئى داشت و آن را بجابر داد. جابر آن را گرفت و بوسيد و بر ديده گذاشت، در آن نوشته بود: از جانب محمد بن على بسوى جابر بن يزيد، و بر آن نامه مهر سياه و ترى بود.