ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٢٣ - زندگانى حضرت ابو الحسن على بن محمد (امام عليهما السلام و الرضوان
و فرمان فرمان او بود، فرمود: اين پيشرفت برايش نامبارك بود، پس اندكى سكوت نمود، آنگاه فرمود: مقدرات و احكام خدا ناچار بايد جارى شود، اى خيران! واثق درگذشت و متوكل بجاى او نشست و ابن زيات هم كشته شد، عرض كردم: قربانت، چه وقت؟ فرمود: شش روز پس از بيرون آمدن تو (از سامرا، يعنى ٤ روز پيش).
٢-
صالح بن سعيد گويد: خدمت امام هادى عليه السلام رسيدم و عرضكردم: قربانت، در هر امرى در صدد خاموش كردن نور شما و كوتاهى در حق شما بودند، تا آنجا كه شما را در اين سراى زشت و بدنامى كه سراى گدايان نامند منزل دادند، فرمود: پسر سعيد؟ تو هم چنين فكر ميكنى؟! سپس با دستش اشاره كرد و فرمود: بنگر، من نگاه كردم، بوستانهائى ديدم سرور بخش و بوستانهائى با ميوههاى تازهرس، كه در آنها دخترانى نيكو و خوشبوى بود مانند مرواريد در صدف و پسر بچهگان و مرغان و آهوان و نهرهاى جوشان كه چشمم خيره شد و ديدهام از كار افتاد، آنگاه فرمود: ما هر كجا باشيم اينها براى ما مهياست، ما در سراى گدايان نيستيم.
٣-
اسحاق جلاب گويد: براى امام هادى عليه السلام گوسفندان بسيارى خريدم، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش بجاى وسيعى برد كه من آنجا را نميشناختم، و در آنجا گوسفندان را بهر كه دستور داد، تقسيم كردم، و براى (پسرش) ابو جعفر و مادر او و ديگران دستور داد و فرستاد، آنگاه روز ترويه بود كه از حضرت اجازه گرفتم ببغداد نزد پدرم برگردم، بمن نوشت: فردا نزد ما باش و سپس برو.