ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٢٥ - زندگانى حضرت ابو الحسن على بن محمد (امام عليهما السلام و الرضوان
علوى، نزد او سخن چينى كرد كه براى امام هادى پول و اسلحه ميفرستند، متوكل بسعيد دربان گفت:
شبانه بر او حمله كن، و هر چه پول و اسلحه نزدش بود، بردار و نزد من بياور.
ابراهيم بن محمد گويد: سعيد دربان بمن گفت: شبانه بمنزل حضرت رفتم و با نردبانى كه همراه داشتم به پشت بام بالا رفتم، آنگاه چون چند پله پائين آمدم، در اثر تاريكى ندانستم چگونه بخانه راه يابم ناگاه مرا صدا زد كه! اى سعيد! همان جا باش تا برايت چراغ آورند، اندكى بعد چراغ آوردند، من پائين آمدم. حضرت را ديدم جبه و كلاهى پشمى در بردارد و جانمازى حصيرى در برابر اوست، يقين كردم نماز ميخواند، بمن فرمود: اتاقها در اختيار تو، من وارد شدم و بررسى كردم و هيچ نيافتم. در اتاق خود حضرت، كيسه پولى با مهر مادر متوكل بود و كيسه سر بمهر ديگرى، بمن فرمود: جا نماز را هم بازرسى كن. چون آن را بلند كردم، شمشيرى ساده و در غلاف، در زير آن بود، آنها را برداشتم و نزد متوكل رفتم، چون نگاهش بمهر مادرش افتاد كه روى كيسه پول بود، دنبالش فرستاد، او نزد متوكل آمد.
يكى از خدمتگزاران مخصوص بمن خبر داد كه مادر متوكل باو گفت: هنگامى كه بيمار بودى و از بهبوديت نااميد گشتم، نذر كردم، اگر خوب شدى از مال خود ده هزار دينار خدمت او فرستم، چون بهبودى يافتى، پولها را نزدش فرستادم و اين هم مهر من است بر روى كيسه. متوكل كيسه ديگر را گشود، در آن هم چهار صد دينار بود، سپس كيسه پول ديگرى بآنها اضافه كرد و بمن دستور داد كه همه را خدمت حضرت برم، من كيسهها را با شمشير خدمتش بردم و عرضكردم: آقاى من! اين مأموريت بر من ناگوار