ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٠٩ - زندگانى ابو الحسن الرضا عليه السلام
بهيمة الانعام، و الحمد لله على ما أبلانا»
ما هم صدا را ميكشيديم و مىگفتيم.
ياسر گويد: شهر مرو از گريه و ناله و فرياد بلرزه در آمد، سرداران چون امام رضا عليه السلام را پا برهنه ديدند، از مركبهاى خود فرود آمدند و كفشهاى خود را بكنار گذاشتند، حضرت پياده راه ميرفت و در سر هر ده قدم ميايستاد و سه تكبير مىفرمود.
ياسر گويد: ما خيال ميكرديم كه آسمان و زمين و كوه با او هم آواز گشته و شهر مرو يكپارچه گريه و شيون بود، خبر بمأمون رسيد، فضل بن سهل ذو الرياستين باو گفت: يا امير المؤمنين؟ اگر امام رضا با اين وضع بمصلّى (محل نماز عيد) رسد، مردم فريفته او شوند، صلاح اينست كه از او بخواهى برگردد مأمون بسوى حضرت كس فرستاد و درخواست برگشتن كرد، امام رضا عليه السلام كفش خود را طلبيد و سوار شد و مراجعت فرمود.
٨-
ياسر خادم گويد: چون مأمون از خراسان بعزم بغداد بيرون رفت و فضل ذو الرياستين هم بيرون رفت، ما نيز همراه امام رضا عليه السلام بيرون شديم، در يكى از منازل نامهئى براى فضل بن سهل از برادرش حسن بن سهل آمد كه: من از روى حساب نجوم بتحويل سال نگريستم و ديدم تو در روز چهارشنبه فلان ماه حرارت آهن و آتش ميچشى، عقيده دارم كه تو در آن روز با امير المؤمنين و امام رضا عليه السلام بحمام روى و حجامت كنى و روى دستت خون بريزى تا نحوست آن از تو دور گردد. و در اين باره بمأمون