ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٣٣ - زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على (امام يازدهم) عليهما السلام
و خشمم بر او افزون گشت و كردار و گفتار او را نسبت بوى زياده از حد دانستم. پس از آن انديشهيى جز پرسش از حال او و جستجوى در باره او نداشتم. از هر يك از بنى هاشم و سران و نويسندگان و قضات و فقها و مردم ديگر كه ميپرسيدم، او را در نهايت احترام و بزرگوارى و مقام بلند و سخن نيك و تقدم بر تمام فاميل و بزرگترانش معرفى ميكردند. سپس مقام و ارزش او در نظرم بزرگ شد، زيرا هيچ دشمن و دوست او را نديدم، جز آنكه از او به نيكى ياد ميكرد و مدحش مينمود.
يكى از حضار مجلس كه اشعرى مذهب بود گفت: اى ابا بكر از برادرش جعفر چه خبر دارى؟
گفت: جعفر كيست كه حالش را بپرسى و او را همدوش حسن (بن على، ابن الرضا) سازى: او متجاهر بفسق و آلوده و بىآبرو و دائم الخمر و پستترين مردى كه ديدهئى [ديدهام] ميباشد و پرده در خود و بىوزن و سفيه است.
در زمان وفات حسن بن على سرگذشتى از سلطان و اصحابش پيش آمد كه من تعجب كردم و گمان نميكردم چنان شود و آن سرگذشت اين بود كه: چون ابن الرضا بيمار شد، بپدرم خبر دادند كه او بيمار است. پدرم فورى سوار شد و بدار الخلافه رفت و زود برگشت و پنج تن از خدمتگزاران امير المؤمنين (معتمد عباسى) كه همگى از ثقات و خواص بودند و نحرير (خادم مخصوص خليفه) هم در ميان آنها بود، همراهش بودند. پدرم بآنها دستور داد كه در خانه حسن بن على باشند و از حالش خبر گيرند و بچند تن از پزشكان هم پيغام داد كه شبانه روز در منزلش باشند و بقاضى القضات پيغام داد كه نزد او بيايد و باو دستور داد كه