ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٨٣ - زندگانى ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد عليه السلام
خليفه عباسى و دانق يك دانگ درهم است كه تقريبا يك پشيز مىشود و اين لقب را مردم از نظر خست و بخلش باو دادند، زيرا براى كندن نهر كوفه از مردم سرى يك دانق گرفت) بپدرم ابو محمد بن اشعث گفت: اى محمد! مردى خردمند برايم بجو كه بتواند از جانب من پرداخت كند. پدرم گفت: او را برايت يافتهام او فلان شخص پسر مهاجر است كه دائى من است، گفت: نزد منش بياور، من دائيم را نزد او بردم، ابو جعفر باو گفت: اى پسر مهاجر! اين پول را بگير و بمدينه بر، نزد عبد اللَّه بن حسن بن حسن و جماعتى از خاندانش كه جعفر بن محمد هم ميان آنهاست، و بآنها بگو: من مردى غريب و از أهل خراسانم كه گروهى از شيعيان شما در آنجايند و اين پول را براى شما فرستادهاند، و بهر يك از آنها پول بده و چنين و چنان شرط كن (يعنى بگو بشرط اينكه بر خليفه بشوريد و قيام كنيد، ما پشتيبان شما هستيم و نظير اين سخنان) چون پولها را گرفتند، بگو من فرستاده و پيغام آورم، دوست دارم رسيدى از دستخط شما داشته باشم.
پسر مهاجر پولها را گرفت و بمدينه رفت، سپس نزد ابو الدوانيق بازگشت، محمد بن اشعث هم نزد او بود خليفه گفت: چه خبر آوردى؟ گفت: نزد آنها رفتم (و پولها را پرداختم) اين رسيدهائى است كه بخط خودشان نوشتهاند، غير از جعفر بن محمد كه من نزدش رفتم، او در مسجد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نماز ميگزارد پشت سرش نشستم و گفتم هستم تا نمازش را تمام كند، آنگاه آنچه باصحابش گفتم، باو باز خواهم گفت، او شتاب كرد و نمازش را بپايان رسانيد و متوجه من شد و فرمود: اى مرد! از خدا پروا كن و اهل بيت محمد را مفريب كه آنها بدولت بنى مروان سابقه نزديكى دارند و (چون از آنها ستم بسيار ديدهاند) همگى محتاج و نيازمندند (پول ترا قبول ميكنند و گرفتار ميشوند) من گفتم: موضوع چيست؟ أصلحك اللَّه؟ او سرش را نزديك من آورد و آنچه ميان من و تو رفته بود، باز گفت: مثل اينكه سومى ما بوده.