ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٠٠ - زندگانى ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام
سپس فرمود: اى اسحاق هر چه خواهى بكن كه عمر تو گذشته و تا دو سال ديگر [و بدو سال نرسيده] ميميرى و برادران و خانوادهات اندكى پس از تو اختلاف كلمه پيدا كنند و بيكديگر خيانت ورزند.
آنجا كه دشمن شماتتشان كند، با آنكه در دل تو چنان گذشت (كه من چگونه مرگ شيعيانم را ميدانم).
من گفتم: من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش ميخواهم. سپس مدتى پس از اين مجلس نگذشت كه اسحاق مرد و خاندان عمار دست نياز باموال مردم گشودند و مفلس شدند (يعنى قرض مىكردند و نميتوانستند بپردازند).
٨-
على بن جعفر گويد: عمره رجب را گزارده و در مكه بوديم كه محمد بن اسماعيل (نوه امام صادق عليه السلام كه طايفه اسماعيليه بپدر او منتسبند) نزد من آمد و گفت: عمو جان! من خيال رفتن بغداد دارم و دوست دارم كه با عمويم ابو الحسن يعنى موسى بن جعفر عليه السلام خداحافظى كنم. دلم ميخواهد تو نيز همراه من باشى، من با او بطرف برادرم كه در منزل حوبه بود رهسپار شديم، اندكى از مغرب گذشته بود، من در زدم، برادرم جوابداد و در را باز كرد، و فرمود: اين كيست؟ گفتم: على است، فرمود: اكنون مىآيم (و براى تطهير باندرون رفت) و او وضو را طول ميداد، من گفتم: شتاب كنيد، فرمود: شتاب ميكنم، سپس بيامد و پارچه رنگ كردهئى بگردنش بسته بود و پائين آستانه در نشست.
على بن جعفر گويد: من بجانب او خم شدم و سرش را بوسيدم و گفتم: من براى كارى آمدهام كه اگر تصويب فرمائى از توفيق خداست و اگر غير از آن باشد، ما خطاى بسيار داريم. فرمود: چه كار است؟
گفتم: اين برادرزاده شماست كه ميخواهد با شما خداحافظى كند و ببغداد رود، فرمود: بگو بيايد،