ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٠٣ - زندگانى ابو الحسن الرضا عليه السلام
١-
هشام بن احمر گويد: موسى بن جعفر بمن فرمود: ميدانى كسى از اهل مغرب (بمدينه) آمده است؟ گفتم: نه، فرمود: چرا، مردى آمده است بيا برويم، پس سوار شد، من هم سوار شدم و رفتيم تا نزد آن مرد رسيديم، مردى بود از أهل مدينه كه برده همراه داشت. من گفتم: بردگانت را بما نشان ده او هفت كنيز آورد كه موسى بن جعفر در باره همه آنها فرمود: اين را نميخواهم، سپس فرمود: باز بياور، گفت: من جز يك دختر برده بيمار ندارم، فرمود: براى تو چه زيانى دارد كه او را نشان دهى؟
او امتناع كرد، حضرت هم برگشت، فردا مرا فرستاد و فرمود: «باو بگو نظرت نسبت بآن دختر چند است؟ بهر چند كه گفت، تو بگو از آن من باشد».
من نزد او آمدم، گفت: آن دختر را از اين مقدار كمتر نميدهم، گفتم: از آن من باشد. گفت از تو باشد ولى بمن بگو: مرديكه ديروز همراه تو بود كيست؟ گفتم: مرديست از طايفه بنى هاشم، گفت از كدام بنى هاشم؟ گفتم: بيش از اين نميدانم. گفت: من داستان اين دختر را برايت بگويم:
او را از دورترين نقاط مغرب خريدم، زنى از اهل كتاب بمن برخورد و گفت: اين دختر همراه تو چكار ميكند؟ گفتم: او را براى خود خريدهام، گفتم: سزاوار نيست كه او نزد مانند توئى باشد.
اين دختر سزاوار است نزد بهترين مرد روى زمين باشد و پس از مدت كوتاهى كه نزد او باشد، پسرى زايد كه در مشرق و مغرب زمين مانندش متولد نشده باشد. من آن دختر را نزد امام بردم، دير زمانى نگذشت