ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ١٨٥ - آنچه ادعاى امامت راستگو را از دروغگو معلوم ميكند
عيسى بكوه ذباب فرود آمد و لشكر سياه پوشان از پشت سر بر ما در آمدند، محمد هم با اصحابش بيرون آمد تا آنها را ببازار رسانيد و خودش رفت، سپس بدنبال آنها برگشت تا بمسجد خوامين (پوست خام فروشان) رسيد، آنجا را ميدانى خالى از سياه پوش (لشكر بنى عباس) و سفيد پوش (لشكر محمد) ديد، جلوتر رفت تا به شعب فزاره رسيد، سپس وارد قبيله هذيل شد و از آنجا بجانب أشجع رفت. در آنجا همان سوارى كه امام صادق عليه السلام فرموده بود، از كوچه هذيل در آمد و از پشت سر بر او حمله كرد، او را نيزه زد ولى كارگر نيفتاد، محمد باو حمله كرد و بينى اسبش را با شمشير بزد، سوار ديگر باره باو نيزه زد و در زرهش فرو برد، محمد بجانب او برگشت و او را ضربت زد و مجروحش ساخت محمد از آن سوار تعقيب ميكرد و او را ضربت ميزد كه حميد بن قحطبه از كوچه عماريين بر او حمله كرد و نيزهاش را در تن او فرو برد، ولى چون نيزهاش شكست، محمد بر حميد حمله كرد، حميد هم با آهن ته نيزه شكستهاش بر او زد و روى خاكش انداخت، سپس از اسب فرود آمد و او را ضربت ميزد تا مجروحش كرد و بكشت و سرش را برگرفت، و لشكر عيسى از هر سو بمدينه در آمد و آن را تصرف كرد، و ما جلاى وطن كرديم و در شهرها پراكنده شديم.
موسى بن عبد اللَّه گويد: من رهسپار شدم تا بابراهيم بن عبد اللَّه رسيدم، ديدم عيسى بن زيد نزد او پنهان شده است، من او را از تدبير بدش خبر دادم و همراه او بيرون آمديم تا او هم كشته شد- خدايش رحمت كند- سپس با برادرزادهام أشتر، عبد اللَّه بن محمد بن عبد اللَّه بن حسن براه افتادم تا او هم در سند كشته شد و من آواره و گريزان برگشتم، در حالى كه بهيچ شهرى جا نداشتم، چون روى زمين بر من تنگ