ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٨٢ - زندگانى ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد عليه السلام
بمن فرمود: چون بكوفه بازگشتى نزد تو آيد، باو بگو جعفر بن محمد ميگويد: آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى تو ضمانت ميكنم، او گريست و گفت: ترا بخدا امام صادق عليه السلام بتو چنين گفت؟ من سوگند ياد كردم كه او بمن چنين گفت، گفت ترا بس است (يعنى همين اندازه بر عهده تو بود و باقى بر عهده من) سپس برفت و بعد از چند روز نزد من فرستاد و مرا بخواست، چون برفتم ديدم پشت در خانه خود برهنه نشسته است، بمن گفت: ابا بصير! هر چه در منزل داشتم بيرون كردم (بصاحبانش رسانيدم و در راه خدا دادم حتى لباسهايم را) و اكنون چنانم كه ميبينى.
ابو بصير گويد: من نزد دوستانم رفتم و پوشاكى برايش گرد آوردم، چند روز ديگر گذشت، دنبالم فرستاد كه من بيمارم، نزد من بيا، من نزدش رفتم و براى معالجه او در رفت و آمد بودم تا مرگش فرا رسيد، نزدش نشسته بودم كه جان مىداد، زمانى بيهوش شد و سپس بهوش آمد، و گفت: ابا بصير! صاحبت براى ما وفا كرد (امام صادق عليه السلام بضمانت خود وفا كرد) و سپس درگذشت- رحمت خدا بر او باد.
چون حج گزاردم نزد امام صادق عليه السلام رسيدم و اجازه خواستم، چون خدمتش رفتم، هنوز يك پايم در صحن خانه و يك پايم در راه رو بود كه از داخل اتاق بىآنكه چيزى بگويم، فرمود. اى ابا بصير! ما براى رفيقت وفا كرديم.
٦-
صفوان بن يحيى گويد: جعفر بن محمد بن اشعث بمن گفت: ميدانى سبب وارد شدن ما در مذهب تشيع و شناسائى ما بآن چه بود، با آنكه نزد ما هيچ يادى از آن نبود و بآنچه مردم (شيعيان) داشتند ما معرفت نداشتيم؟ گفتم: داستانش چيست؟ گفت: ابو جعفر ابو الدوانيق (يعنى منصور دوانيقى دومين