ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٨٠ - زندگانى ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد عليه السلام
تو پيغامى است كه اگر آن را بكوههاى استوار رسانى، مطيع تو شوند.
پس بيامدم تا در خانه ابن هبيره رسيدم، اجازه خواستم، چون وارد شدم: گفت: خيانتكار با پاى خود نزد تو آمد. غلام! زود سفره چرمى و شمشير را بياور، و دستور داد شانه و سر مرا بستند و جلاد بالاى سرم ايستاد تا گردنم بزند.
من گفتم: اى امير! تو كه با جبر و زور، بر من دست نيافتى، بلكه با پاى خود پيش تو آمدم، من پيغامى دارم كه ميخواهم بتو باز گويم، سپس خود دانى، گفت بگو: گفتم مجلس را خلوت كن، او بحاضرين دستور داد بيرون رفتند، گفتم: جعفر بن محمد بتو سلام ميرساند و مىگويد: من غلامت رفيد را پناه دادم، با خشم خود باو آسيبى مرسان، گفت: ترا بخدا جعفر بن محمد بتو چنين گفت و بمن سلام رسانيد؟!! من برايش قسم خوردم، او تا سه بار سخنش را تكرار كرد.
سپس شانههاى مرا باز كرد و گفت، من باين قناعت نميكنم و از تو خرسند نميشوم، جز اينكه همان كار كه با تو كردم با من بكنى، گفتم: دست من باين كار دراز نميشود و بخود اجازه نميدهم، گفت:
بخدا كه من جز بآن قانع نشوم، پس من هم چنان كه بسرم آورد، بسرش آوردم، و بازش كردم، او مهر خود را بمن داد و گفت: تو اختيار دار كارهاى من هستى، هر گونه خواهى رفتار كن.
٤-
يونس بن ظبيان و مفضل بن عمر و ابو سلمه سراج و حسين بن ثوير بن ابى فاخته نزد امام صادق عليه السلام بودند، حضرت فرمود: خزانههاى زمين و كليدهايش نزد ماست، اگر من بخواهم با يك پايم بزمين اشاره كنم و بگويم هر چه طلا دارى بيرون بيار بيرون آورد. آنگاه با يك پايش اشاره كرد و روى زمين خطى