ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٢٩ - زندگانى حضرت ابو الحسن على بن محمد (امام عليهما السلام و الرضوان
مرا خسته و درمانده كرد. از ميگسارى و همنشينى با من سرباز ميزند و من نميتوانم در اين باره از او فرصتى بدست آورم (تا او را نزد مردم خفيف و سبك كنم و آلوده و گنهكار نشان دهم) آنها گفتند: اگر باو راه نمييابى، برادرش موسى (مبرقع) هست. او اهل ساز و آواز است، ميخورد و مىآشامد و عشقبازى ميكند، متوكل گفت، دنبالش بفرستيد و او را بياوريد تا او را در نظر مردم بجاى ابن الرضا جا بزنيم و بگوئيم ابن الرضا همين است.
آنگاه باو نامه نوشت و با احترام حركتش داد و تمام بنى هاشم و سرلشكران و مردم باستقبالش رفتند با اين شرط كه چون بسامره وارد شود، متوكل قطعه زمينى باو واگذارد و براى او در آنجا ساختمان كند و مى فروشان و آوازهخوانان را نزد او فرستد و با او احسان و خوشرفتارى كند و دستگاهى آراسته برايش آماده كند و خودش در آنجا بديدار او رود.
چون موسى برسيد، حضرت ابو الحسن (امام هادى عليه السلام) در محل پل وصيف كه جاى ملاقات واردين بود. باو برخورد، بر او سلام كرد و حقش را ادا نمود. سپس فرمود: اين مرد (متوكل) ترا احضار كرده تا آبرويت را ببرد و از ارزشت بكاهد، مبادا نزد او اقرار كنى كه هيچ گاه شراب آشاميدهئى موسى گفت: اگر مرا بآن دعوت كند چارهام چيست؟ فرمود: ارزش خودت را پائين نياور و آن كار را مكن كه او ميخواهد رسوايت كند، موسى نپذيرفت و حضرت سخنش را تكرار فرمود، چون ديد موسى اجابت نميكند، فرمود: اين (مجلسى كه متوكل براى تو فكر كرده) مجلسى است كه هرگز تو با او گردهم نيائيد، موسى سه سال در آنجا بود، هر روز صبح ميرفت، باو ميگفتند، متوكل امروز كار دارد، شب بيا، شب مىآمد، ميگفتند: مست است، صبح بيا، صبح مىآمد، ميگفتند، دوا آشاميده، تا سه سال