ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ١٨٦ - آنچه ادعاى امامت راستگو را از دروغگو معلوم ميكند
آمد و ترس بر من غلبه كرد، بياد فرمايش امام صادق عليه السلام افتادم.
نزد مهدى عباسى (كه در ذيحجه سال ١٥٨ خليفه شد) رفتم، زمانى كه او بحج رفته و در سايه ديوار كعبه براى مردم خطبه ميخواند، بدون اينكه مرا بشناسد، از پاى منبر برخاستم و گفتم: يا امير المؤمنين، اگر ترا بخيرخواهى كه ميدانم رهنمائى كنم، بمن امان ميدهى؟ گفت: آرى. آن خيرخواهى چيست؟ گفتم:
موسى بن عبد اللَّه بن حسن را بتو نشان ميدهم، گفت: آرى تو در امانى، گفتم: بمن مدركى بده كه خاطرم جمع باشد، از او عهود و پيمانها (مانند امضا و شاهد و قسم) گرفتم و از خود اطمينان يافتم، سپس گفتم: خود من موسى بن عبد اللَّهام، گفت: بنا بر اين گرامى هستى و بتو عطا مىشود، گفتم: مرا بيكى از خويشان و فاميلت بسپار تا نزد خودت عهدهدار زندگى من باشد، گفت: هر كه را خواهى انتخاب كن، گفتم: عمويت عباس بن محمد باشد، عباس گفت: من بتو احتياجى ندارم، گفتم ولى من بتو احتياج دارم، از تو ميخواهم بحق امير المؤمنين كه مرا بپذيرى، او خواه ناخواه مرا پذيرفت.
مهدى بمن گفت: كى ترا ميشناسد؟- در آنجا بيشتر رفقاى ما اطرافش بودند- من گفتم: اين حسن بن زيد است كه مرا ميشناسد و اين موسى بن جعفر است كه مرا ميشناسد، و اين حسن بن عبد اللَّه بن عباس است كه مرا ميشناسد، همه گفتند: آرى يا امير المؤمنين، (با آنكه مدتى است او را نديدهايم) گويا هيچ از نظر ما پنهان نگشته است، سپس من بمهدى گفتم: يا امير المؤمنين همانا اين پيش آمد را پدر اين مرد بمن خبر داد- و بموسى بن جعفر اشاره كردم-.
موسى بن عبد اللَّه گويد: در آنجا دروغى هم بامام جعفر صادق عليه السلام بستم و گفتم: و بمن امر كرد كه