ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٥٦ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
٥-
محمد بن ابراهيم بن مهزيار گويد: پس از وفات حضرت ابى محمد عليه السلام (در باره جانشينش) بشك افتادم و نزد پدرم مال بسيارى (از سهم امام عليه السلام) گرد آمده بود، آنها را برداشت و بكشتى نشست، منهم دنبال او رفتم، او را تب سختى گرفت و گفت: پسر جان! مرا برگردان كه اين بيمارى مرگست، آنگاه گفت: در باره اين اموال از خدا بترس و بمن وصيت نمود و سپس وفات كرد.
من با خود گفتم: پدر من كسى نبود كه وصيت نادرستى كند. من اين اموال را بعراق ميبرم و در آنجا خانهئى بالاى شط اجاره ميكنم و بكسى چيزى نميگويم، اگر موضوع برايم آشكار شد: چنان كه [در] زمان امام حسن عسكرى عليه السلام برايم واضح شد، باو ميدهم و گر نه مدتى با آنها خوش ميگذرانم.
وارد عراق شدم و منزلى بالاى شط اجاره كردم، و چند روز آنجا بودم، ناگاه فرستادهئى آمد و نامهئى همراه داشت كه: اى محمد! تو چنين و چنان اموالى را در ميان چنين و چنان ظروفى همراه دارى تا آنجا كه همه اموالى را كه همراه من بود و خودم هم بتفصيل نميدانستم برايم شرح داد، من آنها را بفرستاده تسليم كردم و چند روز آنجا ماندم، كسى سر بسوى من بلند نكرد (و نزد من نيامد) من اندوهگين شدم، سپس نامهئى بمن رسيد كه: ترا بجاى پدرت منصوب ساختيم، خدا را شكر كن.
٦-
ابو عبد اللَّه نسائى گويد: چيزهائى از جانب مرزبانى حارثى (بناحيه مقدسه) رسانيدم كه در ميان آنها دست بند طلائى بود. همه پذيرفته شد و دست بند بمن رد شد و مأمور بشكستنش شدم، من آن را شكستم در ميانش چند مثقال آهن و مس يا قلع بود، من آنها را خارج ساختم و فرستادم، پذيرفته شد.
٧-
جماعتى از اهل مدينه كه از اولاد ابى طالب بودند و عقيده حق داشتند (براى امام حسن عسكرى