ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٥٣ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
داود بن عباس بازگشتم و گفتم: اى امير: آنچه را ميجستم پيدا كردم. و من گواهى دهم كه معبودى جز خدا نيست و محمد رسول اوست، او با من خوشرفتارى و احسان كرد و بحسين گفت: از او دلجوئى كن.
من بسوى او رفتم و با او انس گرفتم، او هم نماز و روزه و فرائضى را كه مورد نيازم بود، بمن تعليم نمود باو گفتم، ما در كتابهاى خود ميخوانيم كه محمد صلّى اللَّه عليه و آله آخرين پيغمبران بوده و پس از او پيغمبرى نيايد و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشين بعد از اوست، سپس با وصى پس از وصى ديگر و فرمان خدا همواره در نسل ايشان جاريست تا دنيا تمام شود. پس وصى وصى محمد كيست؟ گفت: حسن و بعد از او حسين فرزندان محمد صلّى اللَّه عليه و آلهاند، آنگاه امر وصيت را كشيد تا بصاحب الزمان عليه السلام رسيد، سپس از آنچه پيش آمده (غيبت امام و ستمهاى بنى عباس) مرا آگاه ساخت. از آن زمان من مقصودى جز جستجوى ناحيه صاحب الزمان را نداشتم.
عامرى گويد: سپس او بقم آمد و در سال ٢٦٤ همراه اصحاب ما (شيعيان) شد و با آنها بيرون رفت تا ببغداد رسيد و رفيقى از اهل سند همراه او بود كه با او هم كيش بود.
عامرى گويد: سپس او بقم آمد و در سال ٢٦٤ همراه اصحاب ما (شيعيان) شد و با آنها بيرون رفت تا ببغداد رسيد و رفيقى از اهل سند همراه او بود كه با او همكيش بود.
عامرى گويد: غانم بمن گفت: من از اخلاق رفيقم خوشم نيامد و از او جدا شدم. و رفتم تا بعباسيه (قريهئى بوده در نهر الملك) رسيدم. مهياى نماز شدم و نماز گزاردم و در باره آنچه در جستجويش برخاسته بودم، ميانديشيدم كه ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت: تو فلانى هستى؟- و اسم هندى مرا گفت- گفتم:
آرى، گفت: آقايت ترا ميخواند، اجابت كن.
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از اين كوچه بآن كوچه ميبرد تا بخانه و باغى رسيد، حضرت را در