ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٦٣ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
از او بمن آزارى رسد، لذا آن اسب و شمشير و كمربند را پيش خود بهفتصد دينار قيمت كردم و بهيچ كس اطلاع ندادم، ناگاه از عراق نامهئى بمن رسيد كه: هفتصد دينارى كه بابت بهاى اسب و شمشير و كمربند نزد تو است، براى ما بفرست. (از اينجا بامامت آن حضرت معتقد شدم).
١٧-
مردى گويد: برايم پسرى متولد شد، بحضرت نامه نوشتم و اجازه خواستم او را در روز هفتم ختنه كنم. جواب رسيد: نكن، او هم در روز هفتم يا هشتم مرد. آنگاه خبر مرگش را نوشتم. جواب آمد: «بجاى او ديگرى و ديگرى بتو عطا شود كه اولى را احمد و بعد از او را جعفر نام خواهى گذاشت».
و چنان شد كه فرمود.
و باز عازم حج گشتم و با مردم خداحافظى كردم و آماده حركت بودم كه نامهئى آمد: «ما اين كار را خوش نداريم، خودت ميدانى» من دلتنگ و اندوهگين شدم و بحضرت نوشتم كه: من بشنيدن و فرمان بردن از شما پا برجا ايستادهام ولى از بازماندن از حج اندوهگينم، بس نامه آمد: «دلتنگ مباش، سال آينده حج خواهى گزارد ان شاء اللَّه.
چون سال آينده شد، نامه نوشتم و اجازه خواستم، حضرت اجازه فرمود، سپس نوشتم: من محمد بن عباس را براى هم كجاوه بودن برگزيدهام و بديانت و صيانت او اطمينان دارم، جواب آمد «أسدى خوب رفيقى است، اگر او مىآيد ديگرى را انتخاب مكن» سپس اسدى آمد و با او هم كجاوه شدم.
١٨-
حسن بن على علوى گويد: مجروح (شيرازى) مالى از ناحيه مقدسه نزد مرداس بن على بامانت گذاشت، و نزد مرداس مالى هم از تميم بن حنظله (متعلق بناحيه مقدسه) بود، بمرداس نامه آمد: «مال