ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٦٢ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
بخواه] مردم همه پرداختند، جز يك مرد كه سفتهئى بمبلغ ٤٠٠ دينار داشت. نزد او رفتم و مطالبه كردم او امروز و فردا ميكرد و پسرش هم بمن توهين و بيخردى مينمود. من بپدرش شكايت كردم. پدرش گفت مگر چه شده؟ (خوب كارى كرده) من ريشش را مشت كردم و پايش را گرفتم و بميان منزل كشيدم و لگد بسيارى باو زدم.
پسرش بيرون دويد و از أهل بغداد استغاثه كرد و گفت: قمى رافضى پدرم را كشت، جماعتى از اهل بغداد بر سر من گرد آمدند، من هم مركبم را سوار شدم و گفتم: آفرين بر شما اى اهل بغداد! عليه غريب مظلومى از ظالم جانبدارى ميكنيد؟! من اهل همدان و سنى مذهبم و اين مرد مرا بقم و مذهب رفض نسبت ميدهد تا حق مرا ببرد و مال مرا بخورد، مردم باو حمله كردند و ميخواستند بدكانش بريزند كه من آرامشان كردم، صاحب سفته مرا طلبيد و بطلاق زنش قسم خورد كه مال مرا بپردازد، من هم آنها را بيرون كردم.
شرح
- مجلسى (ره) از شيخ طوسى (قده) نقل ميكند كه حضرت صاحب الامر عليه السلام را از باب تقيه غريم ميگفتهاند و اين اصطلاح بعنوان رمز از قديم در ميان شيعه معروف بوده است. آنگاه خود مجلسى گويد: كلمه غريم ببستانكار و بدهكار هر دو اطلاق مىشود، اگر معنى اول مراد باشد، از اين جهت است كه اموال آن حضرت (سهم امام) دست مردم است و آن حضرت بستانكار است و معنى دوم از اين نظر است كه آن حضرت مديون تعليم و تربيت مردم است و از لحاظ غيبت و پنهانيش گويا بآنها بدهى دارد.
١٦-
بدر غلام احمد بن حسن گويد: وارد جبل شدم (قصبهئى ميان بغداد و آذربايجان بوده) و معتقد بامامت (حضرت صاحب الامر عليه السلام) نبودم ولى اولاد على را بطور كلى دوست ميداشتم، تا آنكه يزيد بن عبد اللَّه مرد و در زمان بيماريش وصيت كرد كه اسب سمندش را با شمشير و كمربندش بمولايش (حضرت قائم عليه السلام) بدهند. من ترسيدم اگر آن اسب را به اذكوتكين (يكى از امراء ترك خلفاء عباسى) ندهم