ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٦١ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
جامه را ناچارى داشته باشى كه لباس احرامت سازى.
و باز راجع به دو موضوع بآن حضرت نامهئى نوشتم و ميخواستم موضوع سوم را بنويسم. ولى خوددارى كردم، از ترس اينكه مبادا خوشش نيايد، پس جواب آن دو موضوع رسيد با تفسير و توضيح موضوع سومى كه در دل گرفته بودم و الحمد لله.
و نيز در نيشابور با جعفر بن ابراهيم نيشابورى توافق كردم كه در مسافرت همراه او و هم كجاوه او باشم: چون ببغداد رسيدم، پشيمان شدم و قرار دادم را با او پس گرفتم و در جستجوى همكجاوهئى بر آمدم. نزد ابن وجناء رفتم و از او تقاضا كردم مركوبى بمن كرايه دهد، ديدم راضى نيست، سپس خودش نزد من آمد و گفت: من دنبال تو ميگردم، بمن گفتهاند (از جانب امام عصر عليه السلام) كه او (يعنى تو كه حسن بن فضلى) همراه تو مىشود، با او خوشرفتارى كن و همكجاوه پيدا كن و مركوب كرايه كن.
١٤-
حسن بن عبد الحميد گويد: در باره حاجز (بن يزيد) بشك افتادم (كه آيا او هم از وكلاء امام عصر عليه السلام است يا نه؟) و مالى جمع كردم و بسامره رفتم، نامهئى بمن رسيد كه: «در باره ما شك روا نيست و نه در باره كسى كه بامر ما جانشين ما مىشود، هر چه همراه دارى به حاجز بن يزيد رد كن.
١٥-
محمد بن صالح گويد: چون پدرم مرد و امر (وكالت اخذ وجوه و سهم امام عليه السلام) بمن رسيد پدرم راجع بمال غريم (سهم امام عليه السلام) از مردم سفتههائى داشت، من بحضرت (امام عصر عليه السلام) نوشتم و او را آگاه ساختم، در پاسخ نوشت. از آنها مطالبه كن و همه را بگير [بدون مسامحه از آنها