امام بخارى و جايگاه صحيحش - قاسم اف، الياس - الصفحة ٢٥٢ - زهرى و برخى محدثين
اينگونه شد كه علمائشان به نزد حاكمان مىآمدند و در دنياى آنها شريك شدند و در ظلم آنها نيز شريك گشتند. زهرى گفت: منظورت من هستم؟ ابوحازم گفت: منظورم تو نيستى، ولى حق همين است كه شنيدى. سليمان گفت: اى ابن شهاب آيا او را مىشناسى؟ زهرى گفت: آرى، همسايهام است، ولى سى سال است كه يك كلمه هم با او صحبت نكردهام. ابوحازم گفت: تو خدا را فراموش كردى و لذا مرا نيز فراموش كردى و اگر خدا را دوست مىداشتى، مرا نيز دوست مىداشتى. زهرى گفت: مرا دشنام دادى! ابوحازم گفت: من تو را دشنام ندادم، ولى تو خود را دشنام دادى. مگر نمىدانى كه همسايه به همسايه حق دارد و آن مانند حق قرابت واجب است. وقتى ابوحازم رفت، شخصى به سليمان گفت: آيا دوست دارى كه همهاى مردم مثل او باشند؟ گفت: نه.[١]
ذهبى مىگويد: برخى از امرا ابوحازم را فرا خواند، در حالى كه نزدش زهرى، افريقى و ديگران بودند و گفت: حرف بزن اى ابوحازم. ابوحازم گفت: همانا بهترين امرا كسى است كه علما را دوست داشته باشد و بدترين علما كسى است كه امرا را دوست داشته باشد.[٢] بنابر اين سخن ابوحازم نيز زهرى بدترين علما خواهد بود.
بار ديگر سليمان بن عبدالملك زهرى را به نزد ابوحازم فرستاد تا به نزد او بيايد، ابوحازم به زهرى گفت: اگر او حاجت و كارى دارد خود بيايد، اما من هيچ حاجتى به او ندارد.[٣]
از اين خبر استفاده مىشود كه زهرى يك خادم دربارى بود و هيچ احترامى نزد آن ظالمان نداشت؛ چنان كه از اخبار ديگر نيز اين مطلب استفاده مىشود.
[١] . تاريخ ابن عساكر، ج ٢٢، ص ٣٦ و ٣٧؛ حلية الاوليا، ج ١، ص ٥٠٠؛ سير اعلام النبلاء، ج ٦، ص ١٠١ شرح حال ابوحازم.
[٢] . سير اعلام النبلاء، ج ٦، ص ١٠١ شرح حال ابوحازم.
[٣] . تهذيب التهذيب ابن حجر، ج ٤، ص ١٢٧.