امام بخارى و جايگاه صحيحش - قاسم اف، الياس - الصفحة ٢٣١ - زهرى و كتابت حديث
باز همو مىگويد: براى زهرى كتابى آورده مىشد كه نه آن را مىخواند و نه براى او خوانده مىشد و گفته مىشد: اين را از تو روايت كنم؟ مىگفت: آرى، روايت كن.[١]
اوزاعى مىگويد: زهرى صحيفهاى به من داد و گفت: اين را از من روايت كن.[٢]
سفيان ثورى نيز مىگويد: به نزد زهرى رفتم و او با اخلاق سوء با من برخورد نمود. پس به او گفتم: آيا دوست دارى كه تو نيز به نزد مشايخ بروى و با تو همينگونه رفتار كنند! به من گفت: همينجا بمان. پس رفت و كتابى را براى من خارج كرد و گفت: اين را بگير و از من روايت كن. سفيان مىگويد: يك حرف هم از آن روايت نكردم.[٣] با اين بيان اگر به احاديث زهرى توجه شود، خيلى از آن منفردات اوست و با مسلمات فراوان مخالف است.
معمر مىگويد: گمان مىكرديم ما فراوان از علم زهرى نوشتيم، تا اينكه وليد كشته شد و ناگهان كاغذ و دفاتر از خزانه وليد حمل كرده بردند و گفتند: (آنها همه) علم زهرى است.[٤]
با در نظر گرفتن مجموع اين اخبار روشن مىشود كه اولا: زهرى با اجبار اين ظالمان، حديث نوشته است. ثانياً: او كتابى در حديث نداشته است. ثالثاً: تنها براى فرزندان اين حاكمان ظالم چيزهايى نوشته است. رابعاً: چيزى را كه نمىدانسته در آن چه است، مىگفته است: آن را از من روايت كنيد. پس او نسبت به حديث متساهل وبى رغبت بوده و اهميتى براى آن قائل نبوده است.
[١] . تاريخ يحيى بن معين، ج ٢، ص ٣٥٦، رقم ٥٣١٠.
[٢] . جامع بيان العلم ابن عبدالبر، ج ٣، ص ٤٦٤، ح ١٣٧٥.
[٣] . تاريخ ابن عساكر، ج ٥٥، ص ٣٦٥؛ سير اعلام النبلاء ذهبى، ج ٥، ص ٣٣٨.
[٤] . طبقات الكبرى ابن سعد، ج ٢، ص ٣٨٩؛ تاريخ ابن عساكر، ج ٥٥، ص ٣٣٤، وج ٥٩، ٤٠٠؛ سير اعلام النبلاء، ج ٥، ص ٣٣٤.