امام بخارى و جايگاه صحيحش - قاسم اف، الياس - الصفحة ٢٥١ - زهرى و برخى محدثين
بارى سليمان بن عبدالملك (از حاكمان ظالم) براى حج به مدينه آمد و زهرى نيز در كنارش بود و گفت: آيا كسى هست كه صحابهاى را درك كرده باشد؟ گفتند: آرى، ابوحازم. سليمان او را فرا خواند و گفت: اين چه جفايى است كه به من كردى؛ زيرا خيلى از بزرگان به زيارت ما آمدند و تو نيامدى، سلمه گفت: نه تو مرا قبل از اين مىشناختى و نه من تو را ديدهام، لذا من به تو جفايى نكردم. سليمان رو به زهرى كرد و گفت: شيخ بر ثواب رفت و تو خطا كردى. سپس سليمان از سلمه پرسيد: چرا ما از مرگ كراهت داريم؟ گفت: چون دنياى خود را آباد و آخرت را خراب كردهاييد لذا از ترك آبادى براى رفتن به سوى خرابى كراهت داريد ... پس از نصيحتهاى ابوحازم سليمان به او گفت: آيا مىخواهى همراه ما باشى تا از ما به تو (مال و منال) برسد و از تو به ما؟ ابوحازم گفت: نه، سليمان گفت: چرا؟ گفت: چون مىترسم كه مقدار كمى بر شما ميل نمايم و خداوند عذاب دنيا و آخرت را به من بچشاند. سليمان گفت: اى ابوحازم، حاجت خود را به من عرضه كن. ابوحازم گفت: مرا داخل بهشت نما و از جهنم نجاتم ده. سليمان گفت: اين در توان من نيست، ابوحازم گفت: من حاجتى جز اين ندارم ... سليمان گفت: اى ابوحازم در مورد عمل (حكومت) ما نظرت چيست؟ سلمه پس از اصرار او بر جواب، گفت: پدرانت خلافت را از مردم غصب نمودند و با زور شمشير آنرا گرفتند و خيلى از مردم را كشتند و رفتند ... مردى از همراهان سليمان گفت: چه بد سخنى گفتى. ابوحازم گفت: دروغ گفتى، همانا خداوند از علما عهد گرفته كه حق را براى مردم بيان كنند و آن را كتمان ننمايند ... سپس سليمان به او صد دينار داد و گفت: همين مقدار باز نزد ما حق تو محفوظ است. ولى ابوحازم داستانى از حضرت موسى نقل كرد و آن را رد نمود و با استدلال بيان نمود كه در هر صورت آن پول برايش حرام است. سپس گفت: ... همانا بنى اسرائيل پيوسته در راه حق و هدايت بودند تا زمانى كه امرا و حاكمانشان با رغبت به علم به نزد علما مىآمدند، ولى وقتى كه بر عكس شدند از چشم پروردگار سقوط كردند و به جبت و طاغوت ايمان آوردند و