راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٥٣٩ - بيان اسبابى كه قيام شب را آسان مىكند
عرضه مىدارد و راز خويش را برايش فاش مىسازد، لذّت مىبرد، در حالى كه صاحبان يقين آنچه در اثناى مناجات به دل آنها خطور مىكند آن را از خدا مىدانند و به گوش دل مىشنوند، و از آن لذّت مىبرند، چنان كه آن كس كه با پادشاه خلوت مىكند و حاجات خود را در تاريكى شب به او عرضه مىدارد از اميدى كه به احسان و بخشش او دارد لذّت مىبرد در حالى كه اميد به حق تعالى صادقتر و آنچه نزد اوست پايدارتر و از آنچه ديگران دارند سودمندتر است، در اين صورت چگونه ممكن است از عرض حاجات خود بر او متلّذذ نشود.
امّا نقل: حالات شبزندهداران گواه آن است كه از قيام شب لذّت مىبرند و آن را كوتاه مىشمارند همان گونه كه دوست شب وصال با محبوب خود را كوتاه مىشمرد. تا آن جا كه به يكى از اينان گفتند: با شب چگونهاىي پاسخ داد: هرگز نديدم چهرهاش را به من بنماياند، چه هنوز من او را نديدهام باز مىگردد. ديگرى گفته است: من و شب مانند دو اسب مسابقهايم، گاهى شب با رسيدن بامداد بر من سبقت مىگيرد، و گاهى مرا از تفكّر باز مىدارد.
از يكى از اينان پرسيدند: شب بر تو چگونه استي پاسخ داد: ساعتى است كه من در آن، ميان دو حالتم: چون بيايد به تاريكى او خوشحالم و چون صبح شود غمناكم و هرگز شادى من بدو كامل نشده است.
علىّ بن بكّار گفته است: چهل سال است مرا هيچ چيزى غمگين نمىكند جز طلوع صبح.
فضيل بن عياض گفته است: هنگامى كه خورشيد غروب مىكند به تاريكى شب شاد مىشوم تا بتوانم با پروردگارم خلوت كنم، و چون طلوع مىكند غمگين مىشوم چه مردم بر من وارد مىشوند.
ابو سليمان دارانى گفته است شبزندهداران از شب خود بيشتر لذّت مىبرند تا اهل لهو از عيش و نوش خود، و اگر شب نبود من ماندن در دنيا را دوست نمىداشتم.