نصوص الحکم برفصوص الحکم - حسن زاده الآملي، الشيخ حسن - الصفحة ١٨١ - در اين كه روح انسانى از عالم امر است
از ماده و مدت زوال يافته است , و نيز حوادثى را كه هنوز به لباس ماده و مدت در نيامده است و صورتى مادى به خود نگرفته است ادراك مى كند , چنان كه غايت فعلى را كه در بعد بخواهد انجام دهد بالفعل ادراك مى كند , و يا اين كه اخبار به امور آتيه مى دهد كه مدرك جز موجود و راى ماده و مدت نتواند بود زيرا آنچه را كه قوه اى از قواى جسمانى ادراك مى كند بايد مواجه با مدركش باشد , پس روح انسانى از نشأه ربوبى و عالم ماوراى طبيعت است .
دليل دوم اين كه انسان در درياى بى كران ملكوت شنا مى كند , و از آنجا به ماوراى آن كه عالم محيط بر ملكوت است يعنى عالم جبروت , سر در مى آورد و دم بر مى زند با اين كه بدن و قواى جسمانيش بر روى خاك افتاده است و وى را بسوى ملكوت و جبروت راه نيست .
جان گشايد بالا بالها *** در زده تن در زمين چنگالها
ذره ذره كاندرين ارض و سماست *** جنس خود را همچو كاه و كهر باست
پس آن حقيقتى كه در تو است و به ماوراى طبيعت سير مى كند و در آن درياها شناور است غير از بدن خاكى تو است كه آن شأنيت را ندارد .
تبصره : آن كه گفته ايم در تجرد عقلانى نفس ناطقه , قيد تجرد به عقلانى براى اين جهت است كه ادله اى بر تجرد برزخى نفس در مرتبه قوه خيال و مثال متصل , قائم است . و بحث نفس در حكمت متعاليه به نظرى به شش بحث اصيل منتهى ميشود : اول در وحدت شخصيه انسان كه يك موجود متشخص و متعين است .
دوم در مغايرت نفس با بدن مغايرتى كه با وحدت شخصيه آن مباينت ندارد .
سوم در تجرد نفس به تجرد برزخى در مرتبه قوه خيال و مثال متصل .