نصوص الحکم برفصوص الحکم - حسن زاده الآملي، الشيخ حسن - الصفحة ٥٧١
او را ابتدا است . و اين آخر آن آخرى نيست كه او را تنها است زيرا كه او پيش از وجود هم اشيا است بدون اينكه او را ابتدا باشد , و پس از همه اشياء است بدون اينكه او را انتها باشد . لذا آن اولى كه او را ابتداء ست مسبوق بعدم است اگر چه حادث زمانى نباشد كه اينچنين حادث مسبوق بعدم ذاتى است كه براى او حدوث ذاتى است و حدوث ذاتى مسبوقيت وجود شى بليسية ذاتيه است و بتعبير ديگر مسبوق است بعدم مجامع و اين مسبوقيت بليسيت ذاتيه و يا عدم مجامع همان امكان است كه لازم ماهيت است و اين امكان همان لااقتضاء وجود و عدم ماهيت است كه ناشى از ذات آن است يعنى ماهيت بحسب ذات خود نه اقتضاى وجود ميكند و نه اقتضاى عدم و بتعبير شيخ رئيس الممكن من ذاته ان يكون ليس وله من علته ان يكون اليس و در دعا از زبان اهل بيت وحى آمده است يا من خلق الاشياء من العدم .
اما حدوث زمانى حصول شى است بعد از آنكه در زمانى نبوده است و اين عدم را عدم زمانى و عدم مقابل گويند . لذا آن وجوديكه بعد از عدم نيست , نه بعد از عدم مجامع و نه بعد از عدم مقابل آن وجود قديم است پس حق جل و على كه واجب الوجوب بالذات است اولى است كه او را ابتدا نبود .
افكار عامى كه خداوند را به اسم اول و آخر مى نامند و مى خوانند چنين مى پندارند كه او اول زمانى است و بعد از وى ممكنات اند بعد زمانى باين معنى كه خدا بود و ديگر هيچ نبود و امتدادى موهوم بسيار طولانى بگذشت سپس خلق را آفريده است و شبيه همين سرنوشت را در آخر نيز گويند , و كان الله ولم يكن معه شى و خلق الاشياء من العدم و نظائر اين تعبيرات را بر اين طريقه عمياء حمل مى كنند .
اين طائفه من حيث لايشعر , حق جل و على را صمد حق نمى دانند . زيرا كه آن وجود را ممتاز از وجودات ديگر دانستند . و بينونت بين