تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٤ - سؤال كردن سايلى از واعظى كه مرغى بر سر بارو نشست از سر و دم او كدام فاضلتر است و جواب دادن واعظ سايل را
((١٤٨)) جان چه باشد با خبر از خير وشر شاد از احسان وگريان از ضرر
((١٤٩)) چون سر وماهيّت جان مخبر است هر كه او آگاه تر با جانتر است اقتضاى جان چو اى دل آگهى است هر كه آگه تر بود جانش قويست
((١٥٠)) روح را تأثير آگاهى بود هر كه را اين بيش اللَّهى بود
((١٥١)) چون خبرها هست بيرون زين نهاد باشد اين جانها در آن ميدان جماد
((١٥٢)) جان اول مظهر درگاه شد جان جان خود مظهر الله شد
((١٥٣)) آن ملايك جمله عقل وجان بُدند جان تو آمد كه جسم آن شدند
((١٥٤)) از سعادت چون بر آن جان برزدند همچو تن از روح را خادم شدند
((١٥٥)) آن بليس از جان از آن در پرده بود يك نشد با جان كه عضو مرده بود
((١٥٦)) چون نبودش آن فداى آن نشد دست بشكسته مطيع جان نشد
((١٥٧)) جان نشد ناقص گر آن عضوش شكست كان به دست اوست تاند كرد هست
((١٥٨)) سرّ ديگر هست كو گوش دگر طوطيى كو مستعد آن شكر ؟
((١٥٩)) طوطيان خاص را قندى است ژرف طوطيان عام از اين خود بسته طرف
((١٦٠)) كى چشد درويش صورت زان نكات معنى است آن نى فعولن فاعلات
((١٦١)) از خر عيسى دريغش نيست قند ليك خر آمد به خلقت كَه پسند
((١٦٢)) قند خر را گر طرب انگيختى پيش خر قنطار شكَّر ريختى
((١٦٣)) معنى نختم على افواههم اين شناس اين است رهرو را مهم
((١٦٤)) تا ز راه خاتم پيغمبران بو كه برخيزد ز لب ختم گران
((١٦٥)) ختمهايى كانبيا بگذاشتند آن به دين احمدى برداشتند
((١٦٦)) قفلهاى ناگشاده مانده بود از دم انا فتحنا برگشود
((١٦٧)) او شفيع است اين جهان وآن جهان اين جهان در دين وآن جا در جنان
((١٦٨)) اين جهان گويد كه تو رهشان نما وان جهان گويد كه تو مهشان نما
((١٦٩)) پيشه اش اندر ظهور ودر كمون اهد قومى انهم لا يعلمون
((١٧٠)) باز گشته از دم او هر دو باب در دو عالم دعوت او مستجاب