تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٠ - تفسير ابيات
مى نمايد وبر روى زمين سرازير مى كند . آفتاب روحانى نه شرقى مى شناسد ونه غربى وسر سازش با منجمان صورت بين هم ندارد وهمواره با منجم در پيكار است .
كه چرا جز من نجوم بىهدى قبله كردى از لئيمى وعمى
تو آدم كوته بين از گفتار ابراهيم روى گردان مى شوى كه وقتى ستاره ناپديد شد ، فرمود : من آن فروزنده ها را كه ناپديد مى شوند نمى خواهم .
تو در ميان قوس وقزح يا به امر شيطان زانوى تسليم در مقابل ماه به زمين زده واز شكافتن ماه رنج مى برى ونمى پذيرى كه چنين چيزى محال نيست . تو در هم كوبيده شدن وتيره گشتن آفتاب را در آغاز رستاخيز باور ندارى وبا اعتقادى بر تاثير ستارگان در سرنوشتها ، از شنيدن افول ستارگان اكراه دارى . تو با حواس طبيعى خود مى بينى كه تاثير نان در موجوديت آدمى بيشتر از ماه است ، با اين كه همين نان گاهى موجب هلاك آدمى است ، تاثير وجودى آب كه حياتت وابسته به آن است از ستارهء زهره بيشتر است ، با اين حال همين مادهء حياتى باعث مرگ انسانها مى گردد .
جان تو از مهر وعلاقهء ستارگان پر شده است ، بدين جهت پند واقع بينانه دوست حقيقىات به پوست گوشت مى خورد وبرمى گردد به هوا مى رود .
آرى نه ما به پند تو گوش خواهيم داد ، نه تو به پند ما . مگر آن كه كليد خاص خدايى فرود آيد وقفل از در دل تو باز كند ، كليد آن خدايى كه كليدهاى آسمانها وزمين از آن او است .
اين سخنان حكمت آميز ومعرفت زا مانند ستاره وماه است كه بدون فرمان حق سبحانه وتعالى اثرى نمى دهد .
اين سخنان ستاره ايست ما فوق جهات كه تاثيرش تنها در آن گوش است كه جويندهء وحى وسخن الهى است .
اين همان سخن است كه شما را از عالم جهات به جهان بىجهات مى خواند ومى خواهد كه شما را چنگال گرگ گرسنه طبيعت ندراند .