تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨١ - اين انسان بىنوا چنان تورم مى كند كه گنجايشى در جهان براى خود نمى بيند ولى واقعيتش مانند لقمهء نانى است كه در گلو و معده گم شده است
اعتدال ومنطق واقعىاش تجاوز مى كند ، اولًا اشياء وانسانهاى پيرامونش طفيلى ويا جزء اختيار خود آن خود بين وخود پرست مى گردد ، سپس تدريجا خود مفروض تورم بيشتر پيدا كرده زمين وآسمان را هم طفيلى يا جزء بىاختيار خود مى بيند ، در حالى كه اين تورم ناشى از آن خود بزرگ بينى جنون آميز است كه مانند پوست توى خالى است كه در ميان آن ، كرم محقرى در چند قطره لجن مى لولد . خود بينى وخود يابى ديگرى هم وجود دارد كه نخست صاحبش درك مى كند كه :
اين درخت تن عصاى موسى است كامرش آمد كه بياندازش ز دست تا ببينى خير او وشر او بعد از آن برگير او را زامر هو
پس از آن كه توانست موجوديت خود را در مقابل نظارهء روح انسانى ملكوتيش براى خود مطرح كند ، چه از راه مشاهدات خويش وچه از محصول تجربهء ديگران به تضاد قيافه هاى متنوع موجوديتش آگاه مى گردد ومى بيند كه
ظاهرش را پشهاى آرد به چرخ باطنش باشد محيط هفت چرخ
با اين موفقيت است كه كميت وكيفيت جنبهء آلت محض بودن وجنبهء استقلال خود را در مى يابد . در اين مرحله با شگفت انگيزترين پديده كه مواجه مى شود ، اين است كه مى بيند : هر اندازه كه توجه وگرايش او به جنبهء آلى افزوده مى شود ، كفهء ترازوى استقلال وعظمت درونىاش سنگينتر مى گردد ، اما بدون اين كه احساس آن استقلال وعظمت زنجيرى به دست وپاى روحش شود واو را از تكاپو باز بدارد .
يا به عبارت بهتر ورساتر هر اندازه كه با عظمتهاى هستى وروابط آنها با خويشتن ، بيشتر آشنا مى شود ، حلقهء بىاختيار بودن خود را در زنجير هستى از ته دل مى پذيرد ونمونهاى از استقلال وحاكميت به همان زنجير هستى را حائز مى گردد ، بدون آن كه اين حيازت را به خود طبيعى خويش مستند بدارد . شايد مقصود جلال الدين از بيت زير همين اصل است كه متذكر شديم :
چون ز خود رستى همه برهان شدى چون كه گفتى بندهام سلطان شدى
از طرف ديگر مى دانيم كه دانستن مسائل فوق به تنهايى هيچ دردى را از انسان