تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٤ - دفتر ششم مثنوى
((٩٤)) كه چرا جز من نجوم بىهدى قبله كردى از لئيمى وعمى
((٩٥)) ناخوشت آيد مقام آن امين در نبى كه لا احب الافلين
((٩٦)) از قزح در پيش مه بستى كمر زان همى رنجى ز انشق القمر
((٩٧)) منكرى اين را كه شمس كورت شمس پيش توست عالى مرتبت
((٩٨)) از ستاره ديده تحريف هوا ناخوشت آيد اذا النجم هوى
((٩٩)) خود مؤثرتر نباشد مه زنان اى بسا نانى كه ريزد عرق جان
((١٠١)) مهر او در جان توست وپند دوست مى زند بر گوش تو بيرون پوست
((١٠٢)) پند ما در تو نگيرد اى فلان پند تو در ما نگيرد هم بدان
((١٠٣)) جز مگر مفتاح خاص آيد ز دوست كه مقاليد السماوات آن اوست
((١٠٤)) اين سخن همچون ستاره است وقمر ليك بىفرمان حق ندهد اثر
((١٠٥)) اين ستاره بىجهت تأثير او مى زند بر گوشهاى وحى جو
((١٠٦)) كه بياييد از جهت تا بىجهات تا ندرّاند شما را گرگ مات
((١٠٧)) آنچنان كه لمعهء دُر پاش اوست كه مقاليد السماوات آنِ اوست
((١٠٨)) هفت چرخ ازرقى در رقّ اوست پيك ماه اندر تب ودر دقّ اوست
((١٠٩)) زهره چنگ مسئلت در وى زده مشترى با نقد جان پيشش شده
((١١٠)) در هواى پاى بوس او زحل ليك خود را مى نبيند آن محل
((١١١)) دست وپا مريخ چندين خست از او وان عطارد صد قلم بشكست از او
((١١٢)) با منجم اين همه انجم به جنگ كاى رها كرده تو جان بگزيده رنگ
((١١٣)) جان وى است وما همه نقش ورقوم كوكب هر فكر او جان نجوم
((١١٤)) فكر كو ؟ آن جا همه نور است پاك بهر توست اين لفظ وفكر اى فكرناك
((١١٥)) هر ستاره خانه دارد بر عُلا هيچ خانه در نگنجد نجم ما
((١١٦)) جان بىسو در مكان كى در رود نور نامحدود را حد كى بود
((١١٧)) ليك تمثيلى وتصويرى كنند تا كه دريابد ضعيفى عشقمند
((١١٨)) مثل نبود ليك آن باشد مثيل تا كند عقل مجمّد را گسيل