تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣ - دفتر ششم مثنوى
((٧٠)) شاخه هاى تازهء مرجان ببين ميوه هاى رسته زآب جان ببين
((٧١)) چون ز حرف وصوت دم يكتا شود آن همه بگذارد ودريا شود
((٧٢)) حرف گوى وحرف نوش وحرفها هر سه جان گردند اندر انتها
((٧٣)) نان دهنده ونان ستان ونان پاك ساده گردند از صور گردند خاك
((٧٤)) ليك معنيشان بود در سه مقام در مراتب هم مميز هم مدام
((٧٥)) خاك شد صورت ولى معنى نشد هر كه گويد شد ، تو گويش نى نشد
((٧٦)) در جهان روح هر سه منتظر گه ز صورتها رب وگه مستقر
((٧٧)) امر آيد در صور رو در رود باز هم زامرش مجرد مى شود
((٧٨)) پس له الخلق وله الامرش بدان خلق صورت امر جان راكب بران
((٧٩)) راكب ومركوب در فرمان شاه جسم بر درگاه وجان در بارگاه
((٨٠)) چون كه خواهد كاب آيد در سبو شاه گويد جيش جان را كه اركبو
((٨١)) باز جانها را چو خواهد بر علو بانگ آيد از نقيبان كه انزلوا
((٨٢)) بعد از اين باريك خواهد شد سخن كم كن آتش هيزمش افزون مكن
((٨٣)) تا نجوشد ديگهاى خرد زود ديگ ادراكات خرد است وفرود
((٨٤)) پاك سبحانى كه سيبستان كند در غمام حرفشان پنهان كند
((٨٥)) زين غمام صوت وحرف وگفت وگو پردهاى كز سيب نايد غير بو
((٨٦)) بارى افزون كش تو اين بو را به هوش تا سوى اصلت برد بگرفته گوش
((٨٧)) بو نگه دار وبپرهيز از زكام تن بپوش از باد وبود سرد عام
((٨٨)) تا نيندايد مشامت از اثر اى هواشان از زمستان سردتر
((٨٩)) چون جمادند وفسرده وتن شگرف مى جهد انفاسشان از تلّ برف
((٩٠)) چون زمين زين برف در پوشد كفن تيغ خورشيد حسام الدين بزن
((٩١)) هين برآر از شرق سيف الله را گرم كن زان شرق اين درگاه را
((٩٢)) برف را خنجر زند آن آفتاب سيلها ريزد ز كُه ها بر تراب
((٩٣)) زان كه لا شرقى ولا غربى است او با منجم روز وشب حربى است او