تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢٩ - از سود جويى تا پاكبازى
« كلاهت را از سرت نمى ربايم تا كلاهم را به يغما نبرى » ، « مى خندم تا در موقعش خنده ها از تو تحويل بگيرم » ، « براى تو مى سوزم ومى گريم تا براى من بسوزى وناله كنى » ، « از تو دفاع مى كنم ، تا از من دفاع كنى » ، « تو را مى آموزم تا از آگاهى تو برخوردار گردم » وبه عبارت كلىتر : سودى مى دهم تا سودى بگيرم ، وضررى را از تو دفع مى كنم ، تا ضررى را از من دفع ورفع كنى » اميد به نجات انسان از قانون جنگل ، روياى وخواب وافسانهاى بيش نيست : تا انسان از مجراى خشن داد وستد بيرون نرود ، انسان خواهى ومنزه طلبى وحماسه سرايىها در عظمت انسان وتشويق به يك پارچه گى وعدالت واقعى همان است كه جلال الدين مى گويد :
مه فشاند نور وسگ عوعو كند شگفت آورتر از اين پديدهء تناقض آميز ، كار گروهى از متفكر نمايان است كه به آتش اصل داد وستد دامن مى زنند وروز بروز برافروخته ترش مى كنند وهنگامى كه زبانه هاى آتش كه با دست خودشان برافروخته شده است به دامان خود آنان مى رسد ، دشنام وناسزا به طبيعت مى گويند وفلسفه هاى بد بينى را به رخ آدميان مى كشند ومى گويند : فكرتان را ناراحت نكنيد ، زندگى همين است وبس وما به فلسفه ها وهدف جوئىهاى قهوه خانهاى شما گوش فرا نخواهيم داد مگر اى انسان ، تو از طبيعت تسليم به قانون كنش وواكنش بالاتر نيامدهاى ؟ مگر تو با اين پيشرفتها وترقيات خيره كننده ات ، هنوز از خود بيرون نرفتهاى ؟ مگر چشمت نمى بيند كه من هم مانند تو لذت چشم ودرد مى بينم آيا براى بالا آمدن از مجارى ناخود آگاه طبيعت توقع مزدى داشتى ؟ مگر آن موقع كه مرا ديدى ولذت والم خود را در من هم احساس كردى ، براى اين احساس شريف كه ما فوق طبيعت جاندار وبيجان است ، دست مزدى گرفته بودى ؟ مگر آن موقع كه با واقعيات علمى وهنرى رو برو مى شوى ونيروى سازندگى تو