تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢٧ - فاش شدن خبر اين گنج و رسيدن به گوش پادشاه
فاش شدن خبر اين گنج ورسيدن به گوش پادشاه
هر كسى در گفت گويى اوفتاد كاين چنين بازى نباشد در نهاد هر كسى در گفت گوى فاسدى هر طرف برخاسته يك حاسدى
((١٩٤٨)) پس خبر كردند سلطان را ازين آن گروهى كش بدند اندر كمين
((١٩٥٠)) چون شنيد آن شخص كان با شه رسيد جز كه تسليم ورضا چاره نديد
((١٩٥١)) پيش از آنْك اشكنجه بيند زان قباد رقعه را آورد وپيش او نهاد
((١٩٥٢)) گفت تا اين رقعه را يابيده ام گنج نىّ ورنج بىحدّ ديده ام
((١٩٥٣)) خود نشد يك حبه زان گنج آشكار ليك پيچيدم بسى من همچو مار
((١٩٥٤)) رفت ماهى تا چنينم تلخ كام كه زيان وسود اين بر من حرام
((١٩٥٥)) بو كه بختت بركند زين كان غطا اى شه پيروز جنگ ودژ گشا
((١٩٥٦)) مدت شش ماه وافزون شاد شاه تير مى انداخت وبرمى كند چاه
((١٩٥٧)) هر كجا سخته كمانى بود چست تير مى انداخت هر سو گنج جست
((١٩٥٨)) غير تشويش وغم وطامات نى همچو عنقا نام فاش وذات نى
((١٩٥٩)) چون كه تعويق آمد اندر عرض وطول شاه شد دل سير از آن گنج وملول
((١٩٦٠)) جمله صحرا گز گز آن شه چَه كند مى نديد از گنج او جز ريشخند پس طلب كرد آن فقير دردمند رقعه را از خشم پيش او فكند
((١٩٦١)) گفت گير اين رقعه كش آثار نيست تو بدين اولىترى كت كار نيست
((١٩٦٢)) نيست اين كار كسى كش هست كار گر بسوزد گل نگردد گرد خار
((١٩٦٣)) نادر افتد اهل اين ماخوليا منتظر كه رويد از آهن گيا
((١٩٦٤)) سخت جانى بايد اين فن را چو تو تو كه جانى سخت دارى اين بجو
((١٩٦٥)) گر نيابى نبودت هرگز ملال ور بيابى رو تو را كردم حلال
((١٩٦٦)) عقل راه نااميدى كى رود ؟
عشق باشد كان طرف بر سر دود