تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٨ - خواب ديدن فقير و نشان دادن هاتف او را به گنج نامه
خواب ديدن فقير ونشان دادن هاتف او را به گنج نامه
((١٩٠٧)) اين سخن پايان ندارد آن فقير گشته است از تاب درويشى عقير
((١٩٠٨)) ديد در خواب او شبى ، وخواب كو ؟
واقعهء بىخواب صوفى راست خو
((١٩٠٩)) هاتفى گفتش كه اى ديده تعب رفتهاى از پيش ورّاقان طلب
((١٩١٠)) خفيه زان ورّاق كت همسايه است سوى كاغذ پاره هاش آور تو دست
((١٩١١)) رقعهاى شكلش چنان رنگش چنين پس بخوان آن را به خلوت اى حزين
((١٩١٢)) چون بدزديدى آن ز ورّاق اى پسر پس برون رو زانبهى شور وشر
((١٩١٣)) تو بخوان آن را به خود در خلوتى هين مجد در خواندن آن شركتى
((١٩١٤)) ور شود آن فاش هم غمگين مشو كه نيابد غير تو زان نيم جو
((١٩١٦)) اين بگفت ودست خود آن مژده ور بر دل او زد كه رو زحمت ببر
((١٩١٧)) چون به خويش آمد ز غيبت آن جوان مى نگنجيد از فرح اندر جهان
((١٩١٨)) زهرهء او بردريدى از قلق گر نبودى عون ورفق ولطف حق
((١٩١٩)) يك فرح آن كز پس نه صد حجاب گوش او بشنيد از حضرت جواب
((١٩٢٠)) از حجب چون حس چشمش زاعتبار زان حجاب غيب هم يابد گذار ١٩٢٢ ) ) چون گذاره شد حواسش از حجاب پس پياپى گرددش ديد وخطاب چون سياه زنگ شد پنهان ز روم تيغ زد خورشيد وپيدا شد علوم يك فرح آن كه نشد ردّش دعا عاقبت آمد اجابت مر ورا
((١٩٢٣)) جانب دكان وراق آمد او دست در كرد او به مشق از سو به سو
((١٩٢٤)) پيش چشمش آمد آن مكتوب زود با علاماتى كه هاتف گفته بود
((١٩٢٥)) در بغل زد گفت خواجه خير باد اين زمان وا مى رسم اى اوستاد