تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٢ - باقى قصهء فقير روزى طلب بىواسطهء كسب
باقى قصهء فقير روزى طلب بىواسطهء كسب
((١٨٣٤)) آن يكى بىچارهء مفلس ز درد كاو ز بىچيزى هزاران زخم خورد
((١٨٣٥)) لابه كردى در نماز ودر دعا كاى خداوند ونگهبان رعا
((١٨٣٦)) بى بىز جهدى آفريدى مر مرا بىفن من روزىام ده زين سرا
((١٨٣٧)) پنج گوهر داديم در درج سر پنج حس ديگرى هم مستتر
((١٨٣٨)) لا يعد اين داد ولا يحصى ز تو من كليلم از بيانش شرم رو
((١٨٣٩)) چون كه در خلاقيم تنها تويى كار رزاقيم هم كن مستوى
((١٨٤٠)) سالها زو اين دعا بسيار شد عاقبت زارىّ او بر كار شد
((١٨٤١)) همچو آن شخصى كه روزىّ حلال از خدا مى خواست بىكسب وكلال
((١٨٤٢)) گاو آوردش سعادت عاقبت عهد داود لدنى معدلت
((١٨٤٣)) اين متيّم نيز زارىها نمود هم ز ميدان اجابت گو ربود
((١٨٤٤)) گاه بد ظن مى شدى اندر دعا از پى تأخير پاداش وجزا
((١٨٤٥)) باز ارجاء خداوند كريم در دلش بشار گشتى وزعيم
((١٨٤٦)) چون شدى نوميد در جهد وكلال از جناب حق شنيدى كه تعال
((١٨٤٧)) خافض است ورافع است اين كردگار بى بىاز اين دو بر نيايد هيچ كار
((١٨٤٨)) خفض ارضى بين ورفع آسمان بى بىاز اين دو نيست دورانش اى فلان
((١٨٤٩)) خفض ورفع اين زمين نوعى دگر نيم سالى خشك ونيمى سبز وتر
((١٨٥٠)) خفض ورفع روزگار با كرب نوع ديگر نيم روز ونيم شب
((١٨٥١)) خفض ورفع اين مزاج ممتزج گاه صحت گاه رنجورى مضج
((١٨٥٢)) همچنين دان جمله احوال جهان قحط وخصب وجنگ وصلح وافتنان
((١٨٥٣)) اين جهان با اين دو پرّ اندر هواست زين دو جانها موطن خوف ورجاست
((١٨٥٤)) تا جهان لرزان بود مانند برگ در شمال ودر سموم بعث ومرگ
((١٨٥٥)) تا خم يك رنگى عيسىّ ما بشكند نرخ خم صد رنگ را