تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠ - دفتر ششم مثنوى
((١)) اى حيات دل حسام الدين بسى ميل مى جوشد به قسم سادسى
((٢)) گشت از جذب تو چون علامه اى در جهان گردان حسامى نامه اى پيش كش بهر رضايت مى كشم در تمام مثنوى قسم ششم
((٣)) پيش كش مى آرمت اى معنوى قسم سادس در تمام مثنوى
((٤)) شش جهت را نور ده زين شش صحف كى يطوف حوله من لم يطف
((٥)) عشق را با پنج وبا شش كار نيست مقصد او جز كه جذب بار نيست
((٦)) بو كه فيما بعد دستورى بود رازهاى گفتنى گفته شود
((٧)) با بيانى كان بود نزديكتر زين كنايات دقيق مستتر
((٨)) راز جز با راز دان انباز نيست مقصد او جز كه جذب يار نيست
((٩)) ليك دعوت وارد است از كردگار با قبول وناقبول او را چه كار
((١٠)) نوح نه صد سال دعوت مى نمود دم به دم انكار قومش مى فزود
((١١)) هيچ از گفتن عنان واپس كشيد هيچ اندر غار خاموشى خزيد
((١٢)) زان كه از بانگ وعلالاى سگان هيچ وا گردد ز راهى كاروان
((١٣)) يا شب مهتاب از غوغاى سگ سست گردد بدر را در سير تك
((١٤)) مه فشاند نور وسگ عوعو كند هر كسى بر خلقت خود مى تند
((١٥)) هر كسى را خدمتى داده قضا در خور آن گوهرش در ابتلا
((١٦)) چون كه نگذارد سگ آن بانگ سقم من مهم سيران خود را كى هلم
((١٧)) چون كه سركه سركگى افزون كند پس شكر را واجب افزونى بود
((١٨)) قهر سركه لطف همچون انگبين كاين دو باشد اصل هر اسكنجبين
((١٩)) انگبين گر زآن كه كم باشد ز خل اندر آن اسكنجبين آيد خلل
((٢٠)) قوم بر وى سركه ها مى ريختند نوح را دريا فزون مى ريخت قند
((٢١)) قند او را بُد مدد از بحر جود پس ز سركهء اهل عالم مى فزود
((٢٢)) واحد كالالف كه بود ؟ آن ولى بلكه صد قرن است آن عبد العلى
((٢٣)) خم كه از دريا در او راهى بود پيش او جيحونها زانو زند