تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٢ - جواب با صواب قاضى صوفى را در اين ماجرا
جواب با صواب قاضى صوفى را در اين ماجرا
((١٥٧٧)) گفت قاضى واجب آيدمان رضا هر جفا وهر قفا كارد قضا
((١٥٧٨)) خوش دلم در باطن از حكم زبر گر چه رويم شد ترش كالحق مر
((١٥٧٩)) اين دلم باغ است وچشمم ابروش ابر گريد باغ خندد شاد وخوش
((١٥٨٠)) سال قحط از آفتاب خيره خند باغها در مرگ وجان كندن رسند
((١٥٨١)) زامر حق وابكوا كثيرا خوانده اى چون سر بريان چه خندان مانده اى
((١٥٨٢)) روشنىّ خانه باشى همچو شمع گر فرو بارى تو همچون شمع دمع
((١٥٨٤)) ذوق خنده ديدهاى اى خيره خند ذوق گريه بين كه هست آن كان قند
((١٥٨٣)) آن ترش رويى مادر يا پدر حافظ فرزند شد از هر ضرر
((١٥٨٥)) چون جهنم گريه آرد ياد آن پس جهنم خوشتر آمد از جنان
((١٥٨٦)) خنده ها در گريه ها آمد كتيم گنج در ويرانه ها جو ، اى كليم
((١٥٨٧)) ذوق در غمهاست پى گم كرده اند آب حيوان را به ظلمت برده اند
((١٥٨٨)) باژگونه نعل از ده تا رباط چشمها را چار كن در احتياط
((١٥٨٩)) چشم خود را چار كن در اعتبار يار كن با چشم خود دو چشم يار
((١٥٩٠)) امرهم شورى بخوان اندر صحف يار را باش ومكن از ناز اف
((١٥٩١)) يار باشد راه را پشت وپناه چون كه نيكو بنگرى يار است راه
((١٥٩٢)) چون كه در ياران رسى خامش نشين اندر آن حلقه مكن خود را نگين
((١٥٩٣)) در نماز جمعه بنگر خوش به هوش جمله جمعند ويك انديش وخموش
((١٥٩٤)) رختها را سوى خاموشى كشان چون نشان جويى مكن خود را نشان
((١٥٩٥)) گفت پيغمبر كه در بحر هموم در دلالت دان تو ياران را نجوم
((١٥٩٦)) چشم بر استارگان نه ره بجوى نطق تشويش نظر باشد مگوى
((١٥٩٧)) گر دو حرف صدق گويى اى فلان گفت تيره در عقب گردد روان