تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤٧ - تفسير ابيات
كسى را كه كشته شدهء انسان زندهاى باشد كه زندگانيش شعاعى از حيات الهى است ، خدا زير نظرش مى گيرد وپس از كشته شدن ، پوست پاچهء او را مى شكافد ومانند قصابان كه در پوست گوسفند كشته شده مى دمند ، در آن انسان كشته مى دمد وآن نفخ الهى تا ابد در آن مقتول حيات الهى مى ماند .
نفخهء قصاب در پوست گوسفند ودم الهى قابل قياس با يكديگر نيستند -
فرق بسيار است بين النفختين اين همه زين است وباقى جمله شين اين حيات از وى بريد وشد مضر وآن حيات از نفخ حق شد مستمر
اين دم الهى از آن دمها نيست كه قابل شرح وتوصيف بوده باشد ، براى فهم اين دم از قعر چاه طبيعت بيرون آى وقدم بر بام ساختمان هستى بگذار . مقتضاى اجتهاد قضايى آن نيست كه اين بيمار را روى خر بنشانيم واو را در شهر بگردانيم ، زيرا كسى نقش وعكسى از هيزم را بار خر نمى كند . او براى نشستن بر پشت خر سزاوار نيست بلكه او شايستهء سوار شدن بر تابوت است كه از مدتها پيش در مقابل در خانه اش گذاشته شده است . سوار كردن اين بيمار مرده به پشت خر ، ستمى بر خر بىنوا است . مركب واقعى اين بيمار تابوت است . صوفى در پاسخ قاضى مى گويد : پس تو روا مى دارى كه سيلى او قصاص وبىكيفر مالى تلقى شود ؟ مگر اين ستم روا است كه هر خرس بىسر وپا وهر جايى بدون مجوز به مردان الهى سيلى بزند ؟ قاضى مى گويد : برخيز وبرو ، سيلى كه اين بيمار به تو زده است ، اهميتى ندارد وبيش از اين با اين بيمار ستيزه مكن .
خوب حالا بگو به بينم : از پول ومال چه همراه دارى ؟ صوفى گفت : از همهء ثروت دنيا شش درهم دارم .
قاضى گفت سه درهمش را براى خودت نگه دار وسه درهم ديگر را به اين بيمار ببخش ، زيرا -
زار ورنجور است ودرويش وضعيف سه درم مى بايدش ترّه ورغيف