تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤٣ - ضربه و آسيب مردگان زنده نما اهميتى ندارد ، آن چه كه قابل اهميت و محاسبه است ضربه و آسيبى است كه زنده به زنده وارد مى سازد
((١٥٥٦)) نيستش بر خر نشاندن مجتهد نقش هيزم را كسى بر خر نهد ؟
((١٥٥٧)) بر نشسته او نه پشت خر سزد پشت تابوتيش اولىتر سزد
((١٥٥٨)) ظلم چبود وضع غير موضعش هين مكن در غير موضع ضايعش
((١٥٥٩)) گفت صوفى پس روا دارى كه او سيلىام زد بىقصاص وبىتسو ؟
((١٥٦٠)) كى روا باشد كه هر خرسى قلاش صوفيان را صفع اندازد بلاش ؟
گفت صوفى را چه باك از صفع ، خيز با چنين بيمار كمتر كن ستيز
((١٥٦١)) هين چه دارى صوفيا از بيش وكم گفت زين جهان من شش درم
((١٥٦٢)) گفت قاضى سه درم تو خرج كن وان سه ديگر را بدو ده بىسخن
((١٥٦٣)) زار ورنجور است ودرويش وضعيف سه درم مى بايدش ترّه ورغيف قاضى وصوفى به هم در قيل وقال ليك آن رنجور زار وسخت حال
((١٥٦٤)) بر قفاى قاضى افتادش نظر از قفاى صوفى آن بُد خوبتر
((١٥٦٥)) راست مى كرد از پى سيليش دست كه قصاص سيلىام ارزان شده ست
((١٥٤٨)) گرد خشم وكينهء مرده مگرد هين مكن با نقش گرمابه نبرد
((١٥٤٩)) شكر كن كه زندهاى بر تو نزد كان كه زنده رد كند حق كرد رد
((١٥٥٠)) خشم احيا خشم حق وزخم اوست كه به حق زنده است آن پاكيزه پوست
ضربه وآسيب مردگان زنده نما اهميتى ندارد ، آن چه كه قابل اهميت ومحاسبه است ضربه وآسيبى است كه زنده به زنده وارد مى سازد با نظر به مجموع معارف بشرى مربوط به مقتضيات همنوعى انسان واتحاد بسيار عالى آنان در روح انسانيت واشتراكشان در لذايذ وآلام از يك طرف وبا نظر به اتحاد انسانها در انتساب به مبدء اعلا واين كه همهء آنان نهالهاى پيوسته بيك ديگر در باغ جهان هستى كه با مشيت ونظارت الهى كاشته مى شوند وشكوفان