تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٤ - رجوع به قصهء رنجور
((١٣٤٠)) اى هوا را طب خود پنداشته بر ضعيفان صفع را بگماشته
((١٣٤١)) بر تو خنديد آنكه گفتت كاين دو است اوست كادم را به گندم راهنماست
((١٣٤٢)) كه خوريد اين دانهاى دو مستعين بهر دارو تا تكونا خالدين
((١٣٤٣)) اوش لغزانيد وزد او را قفا آن قفا وا گشت وشد او را جزا
((١٣٤٤)) اوش لغزانيد سخن اندر زلق ليك پشت ودستگيرش بود حق
((١٣٤٥)) كوه بود آدم اگر پر مار شد كان ترياق است وبىاضرار شد
((١٣٤٦)) تو كه ترياقى ندارى ذره اى از خلاص خود چرا مى غره اى
((١٣٤٧)) آن توكل كو خليلانه تو را ؟
وآن كرامت چون كليمت از كجا
((١٣٤٨)) تا نبرّد تيغت اسماعيل را تا كنى شه راه قعر نيل را
((١٣٤٩)) گر سعيدى از مناره اوفتيد بادش اندر جامه افتاد ورهيد
((١٣٥٠)) چون يقينت نيست اين باد حسن تو چرا بر باد دادى خويشتن ؟
((١٣٥١)) زين مناره صد هزاران همچو عاد درفتادند وسر وتن باد داد
((١٣٥٢)) سرنگون افتادگان را زين منار مى نگر تو صد هزار اندر هزار
((١٣٥٣)) تو رسن بازى نمى دانى يقين شكر پاها گو ومى رو بر زمين
((١٣٥٤)) پر مساز از كاغذ واز كُه مبر كاندر اين سودا بسى رفتست سر
((١٣٥٥)) گر چه آن صوفى پر آتش شد ز خشم ليك هم بر عاقبت انداخت چشم
((١٣٥٦)) اوّل صف بر كسى ماند به كام كاو نگيرد دانه بيند بند دام
((١٣٥٧)) حبذا دو چشم پايان بين راد كه نگه دارند دين را از فساد
((١٣٥٨)) آن كه پايان ديد احمد بود كاو ديد دوزخ را هم اينجا تو به تو
((١٣٥٩)) ديد عرض وكرسى وجنات را بردريد او پردهء غفلات را
((١٣٦٠)) گر همى خواهى سلامت از ضرر چشم ز اول بند وپايان را نگر
((١٣٦١)) تا عدمها را ببينى جمله هست هستها را بنگرى محبوس وپست
((١٣٦٢)) اين ببين بارى كه هر كش عقل هست روز وشب در جستجوى نيست است
((١٣٦٣)) در گدايى طالب جودى كه نيست بر دكانها طالب سودى كه نيست