تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٧ - حكايت رنجورى كه طبيب در وى اميد صحت نديد ، گفت هر چه خواهى كن
حكايت رنجورى كه طبيب در وى اميد صحت نديد ، گفت هر چه خواهى كن
((١٢٩٣)) آن يكى رنجور شد سوى طبيب گفت نبضم را فرو بين اى لبيب
((١٢٩٤)) تا ز نبض آگه شوى از حال دل كه رگ دست است با دل متّصل
((١٢٩٥)) چون كه دل غيب است خواهى زو مثال زان بجو كه با دلستش اتصال
((١٢٩٦)) باد پنهان است از چشم اى امين در غبار وجنبش برگش ببين
((١٢٩٧)) كز يمين است آن وزان يا از شمال جنبش برگت بگويد وصف حال
((١٢٩٨)) مستى دل را نمى دانى كه كو وصف آن از نرگس خمار جو
((١٢٩٩)) چون ز ذات حق بعيدى وصف ذات باز دانى از رسول ومعجزات
((١٣٠٠)) معجزاتى وكراماتى خفى برزند بر دل ز پيران صفى
((١٣٠١)) كاندرونشان صد قيامت نقد هست كمترين آنكه شود همسايه مست
((١٣٠٢)) پس جليس الله گشت آن نيك بخت كه به پهلوى سعيدى برد رخت
((١٣٠٣)) معجزهء كان بر جمادى زد اثر يا عصا يا بحر يا شق القمر
((١٣٠٤)) گر اثر بر جان زند بىواسطه متصل گردد به پنهان رابطه
((١٣٠٥)) بر جمادات آن اثرها عاريه است آن پى روح خوش متواريه است
((١٣٠٦)) تا از آن جامد اثر گيرد ضمير حبّذا نان بىهيولاى خمير
((١٣٠٧)) حبذا خوان مسيحى بىكمى حبذا بىباغ ميوه مريمى
((١٣٠٨)) برزند از جان كامل معجزات بر ضمير جان طالب چون حيات
((١٣٠٩)) معجزه بحر است وناقص مرغ خاك مرغ خاكى رفت در يم شد هلاك مرغ آبى در وى ايمن از هلاك ماهيان را مرگ بىدرياست خاك
((١٣١٠)) عجز بخشش جان هر نامحرمى ليك قدرت بخش جان همدمى
((١٣١١)) چون بيابى اين سعادت در ضمير پس ز ظاهر هر دم استدلال گير
((١٣١٢)) كه اثرها بر مشاعر ظاهر است وين اثرها از مؤثر مخبر است
((١٣١٣)) هست پنهان معنى هر دارويى همچو سحر وصنعت هر جادويى