تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٠ - بگذاريد بخوابم ، دستم را رها كنيد ، چرا دستم را به درد مى آوريد ؟
بخوابيم همهء آنها را كه گفتيم ، گشتيم وبه اضافهء آنها اقيانوسها را در نورديديم ، تونلها شكافتيم وبه درون كوه ها رفتيم ، خلاصه چه بگوييم ، همه جا را گشتيم وچيزى به عنوان فلسفه زندگى نديديم ، شما وقتى كه مى گوييد : براى زندگى هفتاد وهشتاد ساله تان فلسفه وهدفى پيدا كنيد ، به ما آزار مى دهيد ، چه فلسفهاى بهتر از خوردن وخوابيدن وتحصيل نيرو براى باز كردن موقعيت به اشباع غرايز حيوانى مخصوصاً غريزهء خود نمايى براى زندگى مى توان تصور كرد
ما خيمه به صحراى ميامى زده ايم با بربط ونى باده پياپى زده ايم زاهد تو مده خجلت خود زحمت ما در محفل ما ميا ميا مى زده ايم
اين شما هستيد كه هشيار وآگاهى به زندگى بدبختتان كرده است . شما هستيد كه نمى خواهيد در اين زندگانى قدمى بىاصل برداريد وجهان هستى را مانند مغز يك رياضى دان تلقى كردهايد كه همهء گفتار وكردارتان را مورد محاسبهء دقيق قرار مى دهد .
اينها همه زنجيرهاى گران باريست كه به دست وپاى خود بستهايد ومى خواهيد دست وپاى ما را هم با همان زنجيرها ببنديد . شما بيداران حرفهاى ديگرى هم مى زنيد ومى گوييد : عدالت ، آزادى ، تعاون ، پيش برد شايستگى ، باز كردن راه براى امكانات وعظمتهاى انسانى ، پروراندن وجدان ، استخدام ماشين وعلم وهنر در راه انسان ، نه استخدام انسان به عربدهء ناخود آگاه ماشين وعلم وهنر . . . ما با شنيدن اين مزخرفات نمى توانيم دست وپاى خود را با راحتى دراز كرده وبخوابيم . بگذاريد بخوابيم .
مربيان انسانى كه در مقابل اين داد وفريادهاى خواب آلود ، احساس ضعف مى كنند وخود را در زير رگبار « به شما چه » ، « نصيحت نكنيد » ، « هشيارى ارمغانى است كه براى خودتان حفظ كنيد » « هر جا را كه گشتيم محاسبهء ما فوق طبيعى را به دست نياورديم » ناتوان مى بينند . با صداى ضعيف كه شايد پيش از چند نفر انگشت